تبليغاتX
" فرصتی دیگر برای عشق "
آه که دلسوزی فایده ای ندارد - باید نفرت را سوزاند و به عشق فرصتی داد.
  

گفته بودی زندگی زیباست
باورم شد!

خوانده بودی زندگی زیباست.
باورت شد!

گفته بودی عشق روح را مینوازد.
خوب گفتی!

خوانده بودی عشق را فرصتی ده.
داده بودی!

گفته بودی دوست میداری.
به از این؟!

گفته بودی دوست میمانی و رفتی.

 

سیامک بهروز ۲۰۰۷

+ نوشته شده در  2007/7/22ساعت 2:54 PM  توسط سیامک بهروز  | 

 

 

هنوز یاد آن بچه های دانشجو و غیر دانشجو که به دست اوباشان لبنانی و هم قطاران

ایرانیشان سرکوب شدند، در خاطرمان رنگ خون دارد!

فرزندانی از ایران که هیچ چیز نمی خواستند به جز آزادی! هیچ فریادی نداشتند به

جز امنیت، هیچ آرزویی نداشتند به جز خوشبختی!

وقتی دیدم چگونه خون آن دلیران بر دیوار اتاقهای دانشجوییشان نقش بسته احساس

خجالت میکنم! از آنها شرمنده ام!

نفرت و کینه ای در دل دارم که اشک خشم بر چشمانم می نشاند.

یاد آن قول و قرارها می افتم که به مردم خوراندند و آنها را گول زدند!

آزادی ، برابری ، حکومت عدل علی! وسایل نقلیه عمومی مجانی! پول نفت!

آبادی شهر ها و خرابی گورستانها! و......

چه آمد بر سر آرمان شهدای ۱۷ شهریور؟ چه آمد بر سر فریاد میلیونی مردم در روز

۲۲ بهمن؟ کو دست آوردهای انقلاب بزرگ؟!!

دیروز

 

 

امروز

 

 

 ممنوعه 

دلگریخته

 

+ نوشته شده در  2007/7/10ساعت 5:32 PM  توسط سیامک بهروز  | 

 

رازی نا گشوده در ابتدای حرکت زمان.

 

مجهولی نامعلوم و غیر قابل حل.

 

درست همانند مهربانان وحشی!

 

گشودن راز تو به خرابی حوصله من

دامن میزند.

 

/    /    /   

راز تو ،

در اتنهای وجود کاغذی دفتر خاطره ام پنهان است!

و در این اندیشه ژزف

که چه بوده است این راز نهان،

به استقبال روح سرکشت روانم!

 

آنچه می خواهم در قلب تو جاری است

و آنچه تو میخواهی در آخرین برگ آن دفتر شاهد.

تکرارکنان سیاه مشقش را تکرار می کنم!

 

سیامک بهروز .می ۲۰۰۷

+ نوشته شده در  2007/7/6ساعت 3:30 AM  توسط سیامک بهروز  | 

 

 

معرفی کتاب برای کودکان و نوجوانان.

حتی جوانان! برای کودکان پیر هم مفید است!!

رمانی بسیار تأثیرگذار  از " آناماریا ماتوته " با ترجمه ای قابل تحسین از آقای

 " رامین مولایی "  انسان را به دنیایی از تخیل کودکانه که ریشه در روحیات

و شخصیت تک تک بزرگسالان دارد، میبرد:

"... خوخو هیچ دوستی نداشت.شاید اگر به مدرسه رفته بود برای خودش دوستانی

دست و پا می کرد، ولی مدرسه از خانه شان سه کیلومتر فاصله داشت و زمستانها

وقتی بچه ها به مدرسه می رفتند، جاده پوشیده از برف می شد و بادهای شدیدی

می وزید.در ضمن همانطور که میدانیم دوشیزه " اتل " تصمیم گرفته بود خودش به او

درس بدهد. برای همین خوخو برای خودش دوستان دیگری دست و پا کرده بود :

سر ملوان ،  دریاسالار پلوم و دوشیزه خانم فلورنتینا!

...سر ملوان توله سگی سیاه و بی اصل و نسب بود که بیشتر از آنچه بشودتصورش

را کرد مهربان و باهوش بود...

...دریاسالار پلوم خروسی زیبا و مغرور بود! او هرچند از خودراضی و کمی کودن بود،

ولی برای هرکس که می خواست دلاوریها و قهرمانیهایش را به رخ دیگران بکشد و

از خودش تعریف کند، خیلی به درد می خورد....

دوشیزه خانم فلورنتینا در واقع مال خاله لئو بود! یک روز که خاله مانو به شکار رفته بود

او را که هنوز جوجه کبک کوچکی بود، زنده شکار کرده بود! خاله لئو جوجه کبک را

بزرگ و دست آموزش کرد. ولی جوجه کبک خوخو را بیشتر دوست داشت و همه جا

سایه به سایه، در حالی که چشم از او برنمی داشت، او را دنبال میکرد.

خوخو او را به عنوان خدمه کشتی اش پذیرفته و با او خیلی مهربان بود. هرچند فلورنتینا

کمی سر به هوا بود، ولی بسیار مهربان، بردبار و فرمانبردار بود... " .

 

 "...خوخو سراپا پوشیده از برف و گل وارد انبار شد، در را پشت سرش بست

و با صدایی محکم گفت:

- از آنجا بیا بیرون! حواست باشد که تو را هدف گرفته ام!

این جمله را بارها خوانده بود و می دانست که خیلی مؤثر است. اما ناگهان

قلبش از حرکت ایستاد!

سرملوان ناپدید شده بود! روی زمین و کنار فورد قدیمی، تنها تکه طنابی افتاده

بود. خوخو با چشمانی اشک آلود زمزمه کرد:

- سرملوان...!

همین موقع کسی از بالای سرش گفت:

- آن آهن پاره را بیندار زمیت بچه! یک وقت بلایی سر خودت می آوری!

خوخو سرش را بالا گرفت و دهانش باز ماند.

مرد فراری که بالای تل هیزم، درشت هیکل تر به نظر می رسید، در گوشه ای

تاریک نشسته و سرملوان هم با چشمهای نیمه باز کنار پایش لم داده بود.

مرد سر و گوش سگ را که چشمهایش زیر انگشتان مرد نیمه باز بودند، نوازش

می کرد...."

 

 

 

 

مشخصات کتاب در ادامه مطلب.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/6/27ساعت 11:4 PM  توسط سیامک بهروز  |