تبليغاتX
" فرصتی دیگر برای عشق "
آه که دلسوزی فایده ای ندارد - باید نفرت را سوزاند و به عشق فرصتی داد.
 

از پس خاطره ها
از پس فوران گوش خراش آمال بی عاقبت
به فریاد میخوانیم نغمه امید را...

پدر همیشه هوشیار بود.
پدر همه چیز را می فهمید
به خوبی.

در آیینه تجربیات او
هیچ ندیدم.
هیچ!

چشمانم بسته به روی هر منطق.
بسته به روی هر انعکاس آینه.
باز به روی تاریکی!

...از پس پنجره های یادآوری
خود را کودکی میبینم در آغوش گرم پدر
که همواره نور را پس میزند و شب را میخواند.


 

سیامک بهروز ۲۰۰۷

 

 

+ نوشته شده در  2007/6/11ساعت 9:12 PM  توسط سیامک بهروز  | 

 

 

Marjan Khosravi

 

در قاب مانده ام .

 بر دیوار اتاق خانه ای که پر از تنهائیست.

اطاقی که پر از بوی نا و ماندگیست

و خانه ای که پیش از این نیز با من غریبه بود.

خانه ای بی بال پرواز و بی ذهنیت احساس.


جا مانده ام.

جا مانده ام از هر چه حرکت بخوانی اش.

جا مانده از غرور و از سیل نجات یافتگان رخوت.

هیچ چیز برایم پایدار نبود

حتی تبسمی که از منظر عشق برایم نور می پاشید.

هیچ چیز بنای ماندگاری با من را نداشت و اکنون ...

اکنون زنی هستم تنها ، افتاده در پیچ و تاب رودخانه ای طوفان زده ...

باید که گریخت.

می خواهم سبد خاطره هایم را بردارم.

ابرها را خواهم چید و به تشنه ترین خاک هدیه خواهم داد تا ببارد آب را

باران را.

خواهم رفت به آسمانی ترین زمین.

 دریا را به تنم وصله خواهم زد.

دامنی از دریا می پوشم و به رقص می آیم.

دامنی پر ماهی

بی صیاد.

دامنی به عمیقی افکارم.

دامنی که به رویای پری دریائی نزدیک است .دامنی دریائی ...

آه خدایا،

تو را سپاس به خاطر تمامی رنجهایی که به من داده ای.

ترا سپاس به خاطر پیمودن قله لحظه های پر اضطراب و دردناک شکست

که مرا از حلقوم زندگی چون فریادی به درون تنهایی خویش هدایت کرد!!

تو را سپاس به خاطر آن صدایی که هیچ گاه از گلوگاه بیرون نجهید و هرگز شنیده نشد!!

ترا سپاس که اینگونه دوستم داشتی!!

 

مرجان خسروی ۲۰۰۷

TinyPic image

نقاشی:

مرجان خسروی

Marjan Khosravi

 

+ نوشته شده در  2007/6/5ساعت 8:57 PM  توسط سیامک بهروز  | 

 

کودکی میساخت یک بادبادکی.

زیبا و بزرگ.

دیدم او را در این همهمه شاد و غریب،

غرق سازندگی و میل و نهیب!

کودک شش ساله

دست و بالش سریشی،

و زبانش تا به نیمه بیرون،

مشغول به پا کردن آن طیاره!

////....................

بادبادک که آماده پرواز بشد،

کودکم، رو به من کرد و بگفت:

" مادرم تا به کدامین آسمان رفته بابا؟ "

پرسیدم از او:

 که چرا پرسیدی؟

گفت:

که دیشب خواب مادر دیدم!

که دلش تنگ من است!

..

....

..........

بغض گلویم بگرفت زین غربت

غربتی افسونگر.

غربتی با جای خالی مانده یک مادر،

یک همسر.

اشک در چشمان و بوسه بر لبان،

پاک کردم اشک را از چشمان پاک کودکش!

کودکم پرسید بابا جانکم،

میرسد بابادکم

با سخنهای دلم

تا به دست مادرم؟

مامانم اون بالاهاست

مگه نه؟!

تو خودت گفتی به من

که مامان رفته به بالا بالاها

تو آسمون تاب میخوره

تا من بیام!!

 

گفت :

نامه ای به خط خوش

بنویس به مادرم رو بادبادک

تا به دستش برسه.

بنویس:

" مامانم دوستت دارم ، دل من تنگه برات!

تا به کی صبر کنم تا تو بیای؟

من برات حرف دارم

درد دل برات دارم!

روز مادر هم گذشت نیومدی!

دیروز تو مدرسه

بچه ها از مامانا حرف میزدند.

از کادوها حرف میزدند.

بابا دلتنگ تو اِ !! "

////////...............

این که گفت این کودک

قلبم از درد ز جا کنده بشد!

یاد آن مادر خوب

یاد آن نگاه پر مهر و سرور،

یاد آن عزیز دل،

کرد بی تاب مرا.

//////..........

روی آن بابادک حاوی درد

بنوشتم که عزیز،

رفتی و داغ دلت بر جا ماند

عاشقت هست هنوز!

حال دو عاشق داری!

یکی از عاشقها کودکیست بی مادر

دومی ....

دومی بی تو دگر بی جان است!

جانش زتنش رفته برون.

 ////////..............

بوسه ای به روی بادبادک زدم.

اشک در چشمان هر دو عاشقان

رفت آن پیک به پهن آسمان.

 

سیامک بهروز ۲۰۰۷

 

+ نوشته شده در  2007/5/29ساعت 3:56 AM  توسط سیامک بهروز  |