|
آه که دلسوزی فایده ای ندارد - باید نفرت را سوزاند و به عشق فرصتی داد.
|
ای یار همیشه آشنا
ای روشن گر شبهای کور من.
ای همه تنفس دوستی در تنگنای خصم،
ای خروش موج در سکون روح من.
تو روشنگر تاریک روزهایم
تو امید زندگی در فردای من.
اسم و یادت امیدیست به فردا
فردا در انتظار جان نثاری من.
دوستت دارم ای یار همیشه آشنا
باش مرجان دریای بی رنگ من.
سیامک بهروز ۲۰۰۷

...آری،
تا فردا راهی نیست .
فردا در اختیار توست.
فردا در انتظار توست.
تا فردا تلاطم هاست.
تا فردا راهی نیست.
فردا به فرمان توست.
در یدن تن موج به واسطه صخره ها،
و روییدن دانه لوبیا، از برای یگانگی اندیشه هایمان!
به خون غرق شدن کبوترهای سفید آرزو،
و میوه دادن درخت سیب، به قصد همدلی هایمان.
همه در فرداهاست.
و دیر نیست.
گرچه تا فردا راهی نیست!
سیامک بهروز ۲۰۰۶
به مناسبت بزرگداشت درگذشتگان، به خصوص قربانیان دو جنگ جهانی،
در کشور هلند روز چهارم آپریل، برای یادبود این از دست رفتگان انتخاب
شده است. که راس ساعت ۲۰:۰۰ به وقت هلند دو دقیقه سکوت اعلام
شده است.
سال گذشته یک شاعره جوان هلندی شعر بسیار زیبایی را سرود که
جایزه شاعران جوان آن سال را به خود اختصاص داد.
سعی خودم را کردم تا ترجمه ای از این شعر زیبا که در یادبود جنگ جهانی
سروده شده است را به شما عرضه کنم که امیدوارم آن را به خوبی انجام
داده باشم.
Gesloten deur
Beelden gaan voorbij
door verhalen die ik hoor
Zo lang geleden, beangstigend dichtbij
In verbeelding hoor ik mensen gillen
voel ik de angst die hen gevangen houdt
Ik zie dat m’n handen beginnen te trillen
van buiten voel ik warmte, van binnen is het koud
Vogels zijn nergens te bekennen, bloemen verliezen hun kleur
grauwe lucht laat geen licht meer binnen
oorlog houdt leven achter een gesloten deur
Vrede zoekt niet zelf een weg in deze strijd
respect was haar ruw ontnomen
Moed en vertrouwen hebben naar een open deur geleid
waardoor ‘vrijheid’ binnen kon komen
Annemarije Baars
درهای بسته
صحنه ها ی نقل قولهایی که شنیده ام ،
از جلوی چشمانم میگذرند.
چه دورند آن بازگو شده ها
و چه دهشتناک نزدیک!!
فریادهای مردم را میشنوم
و آن ترسی که آنها را احاطه کرده است را
احساس میکنم.
دستهایم به لرزش افتاده اند.
انگار که بیرون گرم است و من از داخل یخ زده ام.
پرنده گان گم شده اند ، و گلها رنگ خود را از دست داده اند.
رعب و وحشت فضا را انباشته و اجازه ورود هیچ هوای تازه ای را نمیدهد.
و جنگ زندگی را پشت درهای بسته زندانی کرده است!
صلح به تنهایی راه خود را پیدا نخواهد کرد،
احترام فقدان جبران ناپذیر او بود .
شجاعت و اعتماد ،
صلح را به سوی درهای باز هدایت کرد.
آنه ماری بارس ۲۰۰۶
ترجمه: سیامک بهروز ۲۰۰۷

به صد تاب و توان در انتظار یورش خوشبختی با صد مانع پرزور زورآزمایی کردم!
زمین را بوسیدم! آسمان را پرسیدم! ...ابر را دلدار شدم و باران را همراه...
در انتظار بهار، در تقلای رهایی از بند عادت،در تکاپوی راه اندازی منطق و شعور،
چشم به راه آب جاری سعادت....ماندم!
به کجا باید رفت؟
در پیچ و واپیچ شرایط ، از کوره راه هایی سر درآوردم تنگ و فراخ! پرحجم و صغیر!
تاریک از نور حقیقت و روشن از سرابهای دل انگیز!
به کجا نباید رفت؟!
از کجا باید دانست که سراب حجمی است غیر واقعی،تصویری است دلخواه ما
و ساخته انتظاراتمان از طبیعت؟!
سیامک بهروز ۲۰۰۷

منم مردی در بند جنسیت.
منم مردی که در نسخ سنتها باید قوی باشد!
مرد باشد و نگرید!
اما مردانه در این عرصه پُر تاب گریستم....
...............
مردانه به پای لطافت اشک ریختم.........
......
....
...
..
.
و زنانه بردباری کردم!
سیامک بهروز ۲۰۰۶
