|
آه که دلسوزی فایده ای ندارد - باید نفرت را سوزاند و به عشق فرصتی داد.
|
از درد ناتوانی در قبال این همه تشویش و اسارت، به شمارش روزهای
تنهایی پرداختم.
روزها به هفته و هفته ها به ماه و ماه ها به سال تبدیل شدند. پس به
سرشماری تنهایان مصمم شدم!
سرها به افراد و افراد به گروه و گروهان به دسته و دسته ها به جمعیت
رسیدند!
خواستم از جمع بپرسم چرا باد پیامش را به جماعت نمیرساند؟ که
ناگهان از افراط مراسم به تنگ آمدم! آنقدر رسم و رسوم به خوردم
دادند که دیگر حالی برای فرار نداشتم!
بی اختیار با رسیدن فصل نوترون از بیراهه های دوز و کلک برای قتل
این مراسم، نقشه کشیدم.
آنها را در خود پختم و خوردم! رسمی ها را یکی یکی از خانه بیرون
کردم. یکی این ماجرا را دید! پیش آمد و با عجله گفت:
همه را سر نبُر بی انصاف! هر گِردی که گردو نیست! فندقان را به جای
گردو سر نبر!
به او نگاهی انداختم و از کنار او بی دغدغه به پرواز در آمدم.
از بالا که نگریستم تازه فهمیدم که تمام گردوها گِردند! و فندقان بسیاری
به جای گردو در فسنجان به دست و پا زدن عادت کرده اند!
از این سهل انگاری هراسان شدم و در همان حالت تا به امروز، خسته،
دست و پا شکسته، حیران و سرگردان در انتظار یک شروع بی پایان
برای کودکان از رسوم مفید سخن گفتم!
سیامک بهروز ۲۰۰۷

شادی وسیله ایست برای خود گول زدن در شرایط بحرانی!
ما چه کنیم که شاد باشیم؟
آخر از کجا باید از روی پل کمبودها و نارساییها بجهیم و به نیروی " مستر آتومسون"
سلام کنیم !؟
سناریوی غم انگیزی است!
وقتی دیدم در سال تحویل حسرت یک کیلو گوشت بر دل همسایه است، دیگر
شادی را باور نکردم. دیگر از آن خنده های از ته دل نبافتم!
آخ که چقدر بی سوادم!
در این قرن جهشها و نیرو ها، هنوز اندر خم مردسالاری و سنت زدگی با یکدیگر
مسابقه میگذاریم!!
آه که چقدر باهوشم!
که میدانم این شادی، این خنده ها و رقصها صرفا برای پیروزی دروغ به صحنه راه
یافته اند!
برای دفن حقیقت، دفن عشق!
سیامک بهروز ۲۰۰۷
تصویر قبلی به پیشنهاد برخی خوانندگان و به وسیله نویسنده وبلاگ سانسور شد!!

فقط به یک چیز اندیشیدم که خوشبحت باشم.
انسانهایی با چند چهره و یک صورت چنان به سراغت می آیند
که خوشبختی را فدای آزادی میکنی!
خوشبختی را از پس دریچه غریبان حسدوار نگریستیم و با خود
گفتیم که کاش اینگونه بودم.
در خواب دیدم، همانگونه که غریبان با بالهای باز خود خوشبختی
را به رخ ما میکشند .
بالهایی به وسعت پرواز مرا به خود آوردند که بالهای بزرگ برای پرواز
در فضای خوشبختی به استعصام ناچارند!
پس کوچکی را برای پرواز در آن بزرگی ترجیح دادم. چرا که بالهای
کوچک پر اشواق امکان پرواز بیشتری دارند.
کوچک هم میتوان خوشبخت تر بود!
سیامک بهروز ۲۰۰۶

با اجازه دوستان در این پست تصمیم دارم چند تا عکس از کارهای
سرامیکم را برایتان به نمایش بگذارم که امیدوارم مورد پسند و نقد قرار
گیرند.
شرحی کوتاه:
من حدود ۱۵ سالی هست که در رشته سرامیک فعالیت دارم که قبل
از آن نقاشی میکردم و عکاسی. و ۲، ۳ تا فیلم کوتاه سوپر ۸ هم در
دوران نوجوانی ساخته ام.
نوشتن را هم از زمانی آغاز کردم که دیگر به خاطر مسائل شخصی،
امکان کار کردن در رشته سرامیک را نداشم و نمیدانم که در این کار،
یعنی نوشتن، موفق بوده ام یا نه؟!
تا به حال دو نمایشگاه از کارهای سرامیکم در بلژیک و هلند داشتم که
مورد توجه بسیاری از آکادمی های هنری و چندی از هنرمندانی
نه گمنام، قرار گرفت.
هنر را عنصری جدا نشدنی از انسانیت میدانم و به آن عشق میورزم.
و همیشه آرزو داشتم که روزی در صف هنرمندان ایرانی قرار بگیرم که در
طی مسیر این صف، خادم بلاشرطی باشم که اگر در این دشت عظیم
هنر، ریگی به حساب آیم برای ساختن جاده آن مسیر مقدس، دیگر
آرزویی نداشته باشم!
عکسها را در " ادامه مطلب " مشاهده نمایید.
.......
بس است توقف بی رویه ی رفتن!
رسیدن به دیوار کوچه بن بست با روزنه ای به کوچکی نور.
پریشان شدن از بازگشتی بی پایان!
و ناتوانی در قدرت استقامت دیوار.
افکار پریشان و مخرب .
امواج افسردگی را با ارتعاشی ریشه کن حس کردن.
اما آن روزنه کوچکی که خطی به نازکی نازک داشت،
نوری از آن سوی دیوار به سمت من می تاباند!
استقامت در برابر اهریمن را سمج میشوم
و عشق که اولین و آخرین خاطره انسان است را به خاطر می آورم.
و از او پند میگیرم!
سیامک بهروز ۲۰۰۷
