|
آه که دلسوزی فایده ای ندارد - باید نفرت را سوزاند و به عشق فرصتی داد.
|
وقتی که زندگی میمیرد و وقتی که دستهایمان دیگر به جایی بند نیست
عشق است که ناجی خواهد بود!
و عشق است که در آخرین لحظه ها به یاری زندگی می شتابد تا شاید
بتواند دینش را به او ادا کند!
آنهایی که عاشق شدند زندگی کردند. و آنهایی که زندگی کردند، نوشیدند
زهر تلخ جدایی را، چشیدند طعم خوش آشتی را.
حس کردند پوست لطیف پیامهای دوستی را.
آنها که زندگی کردند، پوشیدند لباس امید و آرزو را به فردا.
و وصالت کردند با امواج خروشان نا امیدی.
و عشق بود که هرباره آنها را دست آویزی شد تا دوباره غریق نباشند.
همه شان زندگی را عاشق بودند!!
سیامک ۲۰۰۷

امضای نامه درخواست از وزارت امور خارجه برای واکنش به اکران
اعتراض به عدم واکنش وزارت امور خارجه نسبت به اکران فیلم 300
اینکه چرا وزارت امور خارجه نسبت به اکران فیلم 300 واکنش جدی نشان نمی دهد، امروز سوالیست که اذهان عمومی را به خود مشغول داشته است. در سال قبل که کاریکاتورهای توهین به پیامبر اسلام در نشریات اروپایی به چاپ رسید، اعتراض ها به حدی بود که در برخی نقاط جهان منجر به کشته و زخمی شدن تعداد زیادی انسان شد. به خاطر داریم که وزارت امورخارجه در آن زمان خصوصا و تمامی نهاد های دولتی عموما در اعتراض علیه این عمل استراتژیک غربی ها به شدت واکنش نشان دادند. اما چطور است که اینک به تاریخ یک کشور جسارت و به اجداد ما به زشت ترین نوع ممکن توهین می شود ولی جز سه نماینده مجلس از هیچ یک از نهاد های سیاسی ما صدایی در نمی آید؟! صد البته از آنجا که این عمل ضد ایرانی غرب یک طرح راهبردی است، سکوت وزارت امورخارجه بر تعجب ما می افزاید. حال که امپراطوری ایران در تاریخ نه فقط به دلیل قدرت بلکه از جهت رفتار انسانی و تمدن عظیمش در تمام قرون به خصوص قرن معاصر ما شهره جهانیان بوده است. اینک که از طریق این سایت تا به امروز بیش از 300 نامه امضا شده توسط فرزندان ایران بزرگ به وزارت امورخارجه فرستاده شده و واکنش صریح و سریع به این فیلم ضد ایرانی و انسانی خواسته شده است، هنوز هم واکنشی محکم از سوی آن نهاد سیاسی در اعتراض به فیلم 300 نشان داده نشده است.
اما ما همچنان به اعتراض خود ادامه می دهیم. شاید غیرت بعضی ها به جوش آید...
ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم / تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم / تو را ای کهن پیر جاوید برنا / تو را ای گرانمایه دیرینه ایران / تو ای شور بوم غمین / پر از خون دل و مهربان / تو ای دخت شرمگین امید / تو را دوست دارم اگر دوست دارم.... تارنمای اعتراض به فیلم 300
علی اکبر ناطقی ثابت - بیست وسوم اسفندماه 85
برای دان لود فیلم اینجا را کلیک کنید
جنگهای یونانیان و پارسهای قدیم باعث آن شده است که در دنیای غرب
که ریشه های فلسفی و زبانی آنها به یونان میرسد، همیشه و همیشه
ایران و فرهنگ با ارزش آن یا پنهان شده یا با دروغ پردازی به آن اجحاف
شده است و دلیلش هم این است که دنیای غرب سرمنشا فلسفی
و زبانیش کتب و ماخذهای یونانی و رومی است!
به طور مثال از نظر غربیها بیش از ۸۰٪ از اختراعات اولیه مانند سکه، ریول،
شهرسازی و حتی رومانتیک،و....تماما از یونان و رومیان شروع شده است!!
چرا؟ زیرا در کتب تاریخی یونانیان چنین آمده است و همانطور که میدانیم
آن نوشته ها نمیتواند بدون غرض و صادقانه باشد.
روزی برای رفع حس کنجکاوی، به یک دایرةالمعارف هلندی برای پیدا
کردن اسم " زکریا رازی " رجوع کردم. قسمت " الکل " را جستجو کردم.
تمام اطلاعات در باره الکل در آن قسمت پیدا میشد به جز مکتشف آن!!
و در کجا برای اولین بار الکل خالص و طبی مصرف شده است!!؟
این چه را نشان میدهد به جز پنهان کردن حقیقت و اجحاف در حق
" رازی " که با چنین خدمتش به بشریت نامش در جهان گمنام مانده است؟!
یا مثلا در موزه " مادام توسو " در آمستردام که از هیبت مشاهیر جهان
مجسمه هایی ساخته اند که ۹۹٪ ظاهر طبیعی و کپی مشاهیر مورد نظر
هستند! در آنجا بسیاری از مشاهیر را میبینید به جز مکتشف الکل ( رازی )
پدر علم پزشکی ( ابن سینا ) یا پدر دمکراسی ( کوروش ) و...
در هر ۱۰۰ رپورتاژی که در باره ملتها، فرهنگها یا وقایع مهم تاریخی می سازند
شاید یکی از آنها مربوط به ایران باشد!! آن هم بسیار ناقص و کوتاه!!
تا به حال چند فیلم هالیوودی در باره قهرمانان یونانی و رومی و حتی مصری
ساخته شده است؟!! قابل شمارش نیست!
اما " کوروش " را که ناجی یهودان است و اولین پادشاهی بود که برابری انسانها
را به مردمش و همه مردم دنیا اعلام کرد را به دست فراموشی میسپارند!!
کوروشی که نامش در تورات هم هست و از او به عنوان پدر یهودیان نام برده
شده است، حتی اسراییلیها هم او را با غرض فراموش کرده اند!!
در باره ادیان و حتی در مورد محمد ( ص ) هم فیلم ساخته اند! اما تا به حال
هیچ فیلمی ( البته به معروفیت فیلمهایی مانند ده فرمان ، محمد ، و فیلمهایی
در باب عیسی ( ص ) ...) در باره زندگی پیامبر اولین دین تک خدایی در دنیا
( زرتشت ) ساخته نشده است!!
مدت زیادی از ساخت فیلم مبتذل و سراسر دروغ " الکساندر " نمی گذرد که
فیلم " ۳۰۰ " به بازار می آید! آن هم زمانی که افکار عمومی دنیا احتیاج به
یک شستشوی خوب و اساسی دارد! ایران بمب اتم دارد و خطری جدی
برای امنیت دنیاست!!! و با اینجور فیلمها هم حرفشان را به مردم ساده لوح
ثابت میکنند!! که ایران ملتی وحشی دارد!!
من نمیگویم که پادشاهان ما تماما انسانهایی شریف و عادلی بودند. هرگز!
همانطور که اسکندر دیوانه و چنگیز جلاد ایرانمان را به خاک و خون کشیدند و
کتابخانه ها را آتش زدند، خشایار و داریوش و نادر هم در یونان و هند جنایت
کردند و مردم بی گناه را قتل عام کردند و کشورشان را غارت!!
اما اگر از بدیهای یک سرزمین سخن گفتیم عدالت و صداقت ایجاب میکند که
از خوبیهای آن هم صحبت کنیم. زمانی حق داریم فیلم ۳۰۰ را بسازیم که
حداقل یکی یا دو فیلم با ارزش در باره پارسهای باستانی ساخته باشیم!
نه آنکه تماما هر چه گفتیم از نقاط منفی و ضعف آن باشد برای خرد کردن
کاذب آن!!
به امید روز میلاد حقیقت.


بقیه عکسها را در " ادامه مطلب " مشاهده کنید.
بهار آمد، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست
چه افتاد این گلستان را چه افتاد؟
که آیین بهاران رفته از یاد؟
چرا مینالد ابر برق در چشم؟
چه میگرید چنین زار از سر خشم؟
چرا خون میچکد از شاخه گل؟
چه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟
چه درد است این؟ چه درد است این؟ چه درد است؟
که در گلزار ما این فتنه کرده است؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است؟
چرا سر برده نرگس در گریبان؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان؟
چرا پروانگان را پر شکسته است؟
چرا هر گوشه گردِ غم نشسته است؟
چرا مطرب نمیخواند سرودی؟
چرا ساقی نمیگوید درودی؟
چه آفت راه این هامون گرفته است؟
چه دشت است این که خاکش خون گرفته است؟
چرا خورشید فروردین فروخفت؟
بهار آمد گل نوروز نشکفت!
مگر خورشید و گل را کس چه گفته است؟
که این لب بسته و آن رخ نهفته است!
مگر دارد بهار نورسیده،
دل و جانی چو ما در خون کشیده؟
مگر گلِ عروس شوی مرده است،
که روی از سوگ و غم در پرده برده است؟
مگر خورشید را پاس زمین است
که از خون شهیدان شرمگین است...؟
بهارا تلخ منشین، خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو ، چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبک رو
بزن آبی به روی سبزه نو
سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
برآر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان...
هوشنگ ابتهاج ( سایه )
دزاشیب فروردین ۱۳۳۳

با سیمرغی که جدیدا از جوجه اردک پیری که برای خریدن ابزار تسکین اعتماد
به بازار شهر آمده بود خریده بودم، از روبروی ناخن فروشی خیابانمان رد میشدم
که ناگهان با صدایی از قفس رها شدم و از جای خود پریدم.البته به جایی نرسیدم
ولی آن صدای عجیب خیلی حس کنجکاوی مرا تحریک و از طرفی تحسین کرد!
به همین خاطر سیمرغم را به شدت هرچه تمامتر وادار به نقطه گذاری در محلهای
مربوطه کردم.
صدا همچنان نزدیکتر میشد و ضربان پاشنه پای من به همان اندازه تغییر مکان میداد!
کار نقطه گذاری سیمرغ هنوز تمام نشده بود که صدا به نور تبدیل شد! در همان
لحظه به یکی از قوانین نوابغ ایمان آوردم.
تبدیل انرژی به انرژی دیگر.
اینجا " انرژی صوتی " به " انرژی نوری " تبدیل شد و همین تغییر و تحولات باعث
شکست روزافزون نرخ زنجیرهای از هم پاشیده شد.
غفلتم از دو ثانیه بیشتر طول نکشید. با سرعت هرچه تمامتر به کشف علت
ناتوانی انسان در مقابل عظمت هستی مشغول شدم.
تلفنی وقت ملافاتی با سقراط و سینا ترتیب دادم و از طریق فاکس با نیچه و
زرتشت قراری گذاشتم تا مسئله را به مرحله ای برسانیم که توانایی پتانسیل
دشمن را در هم بشکنیم. قاراشمیشی شد که مورچه ها هم در شب حجله
به آن دچار نمیشوند!
از آن نوع قاراشمیشهایی که در دکان هیچ درخت مرغ فروشی ای پیدا نمیشود!
سقراط و سینا آنچنان یکدیگر را زدند که دیگر حال بحث کردن را نداشتند!
نیچه هم که با پیغمبرها میانه خوبی نداشت به جای اینکه با زرتشت تا زمانی که
دعوای سینا و سقراط تمام بشود بحث و گفتگو کند به او طالبی تعارف میکرد!
من هم به ناچار مجبور به دعوت چند تن دیگر شدم که شاید رونقی به این
جلسه داده شود.
مهمانها آمدند.
مارکس و مطهری از یک طرف و نفرتیتیس و کنفوسیوس سر زده وارد شدند!
گاندی هم بعدا آمد.
حالا خودتان تصور کنید چه هرج و مرجی در آنجا به پا شد! ولی به هر ترتیبی
که بود مجلس را آرام کردم و مشغول طرح سوالات مربوطه ای شدم که مجلس
به خاطر آن برگزار شده بود.
سوال اول را مطرح کردم و بعد از شنیدن آن همه جا را سکوت فرا گرفت و همه
از دم به فکر فرو رفتند!
: " چرا" ؟
این سوال و چند سوال دیگر تا هم اکنون فکر انسانگونه ها را به خود مشغول
داشته است.
از جمله سوالات دیگر عبارتند از :
" چگونه " و " چه وقت" ؟
اینها سوالاتی بود که انسانهای ثانویه از خود میکردند و چون جوابی برای آنها
نداشتند تقصیرها را به گردن چرخاننده انداختند! البته این تقصیر به گردن
انداختنها تف سربالایی بود که آنها را برای حفظ شکارهای بی تمدن به بیراهه
کشاند که عاقبت آن را خسروان به صلاح خویش تغییر دادند!
نمونه هایش را هم میتوانید در " تاریخ چرخانندگان " پیدا کنید.
فاجعه چگونه باید باشد تا بشود " فاجعه" ؟
اگر هنوز فاجعه نیست پس چرا هر لحظه از زمان، طبیعت به فضای نامعلوم خالی
قدم بر میگذارد؟!
" بودن یا نبودن" ؟!
سوال اصلی این است.
هستی یا نیستی؟!
چرا؟
کجا؟
کدام؟
چگونه و چه وقت؟
جلسه هنوز ادامه دارد....
سیامک.بهروز ۲۰۰۲

بدون شرح



























من از زمانی که شنیدم خطر جنگ بار دیگر کشورم را تحدید میکند
بی نهایت نگران و عصبانیم!
نگرانم و علتش هم بر همه آشکار است و اینکه مردم بی گناهم دگربار
زیر بمبها و راکتهای غرب جان بدهند تا آن قدرتهای بزرگ به اهداف خود
که همان زیر سلطه بردن کشورهای به قول خودشان جهان سوم و
آزمایش سلاح های جدیدشان است برسند.
آن عشق به خاک و بوم، آن گرایش خون به ریشه، انگیزه من برای
نوشتن این پست است.
از حمله این جنایتکاران به عراق، همین احساسی که الان دارم را
داشتم اما طبیعتا یک درجه پایین تر. ما هرقدر هم که ادعای جهان وطنی
بکنیم و هرچه از اینترناسیونالیسم دم بزنیم، باز هم نام وطن آدرنالین ساز
خواهد بود!
من زبانم را دوست دارم و به آن افتخار میکنم. من محل تولدم و جایی که
در آن خمیره ام شکل گرفته را دوست دارم، گرچه معتقدم همه مردم دنیا
یک کشور دارند و آن هم زمین است!
کینه ای بد از این زورگویان دارم. البته باید آفرین گفت به نقشه ریزان و
تئوریسین هایشان که همه چیز را برای " قتل عام قانونی " بسیار خوب
و دقیق طراحی میکنند و مجریان به اجرا میگذارند!
همه چیز را طوری تنظیم کرده اند که جنایتهایشان به حق و مظلومانه
جلوه کند. همانطور که در حمله به ویتنام و عراق را چنین کردند!
به بهانه داشتن سلاح های شیمیایی و هسته ای به دیکتاتور شکست-
خورده و وارفته ای چون صدام حسین حمله میکنند که بعدها مشخص میشود که
تمامی مدارکی که در این مورد جمع آوری کرده بودند جعلی و دروغ بوده است!
مقصد اصلی آنها آزادی مردم عراق از چنگال صدام نبود بلکه به دست آوردن
ذخایر نفتی و گازی عراق و به هم زدن امنیت خاورمیانه و گرفتن ماهی از این
آب گل آلود و شناسایی و قتل عام و شکنجه مبارزان عراقی و .....بوده است!!
منافع زیاد در آن بود! و برای رسیدن به این اهداف و منافع به هر کار
کثیفی دست آلوده شان را کثیف تر میکنند. مگر آنان به این بهانه به عراق
بیچاره حمله نکردند که صدام مراکز تولید سلاح های شیمیایی دارد!!؟
پس چرا خود جنایتکارشان مردم بی پناه " فالوجه " را با جدیدترین
مواد شیمیایی به نام " فسفر سفید " قتل عام کردند؟!
( این ماده کشنده حتی از ماسک هم میگذرد و هیچ چیز جلودار آن نیست! )
صحنه های این جنایت را تنها یک خبرنگار ایتالیایی به نام Sigfrido Lanucci
موفق به فیلم برداری شد که آن هم آمریکاییها نخست از طریق " الزرقاوی"
سعی در به قتل رساندنش داشتند که خوشبختانه به وسیله کماندوهای
ایتالیایی از چنگال دست نشانده آمریکا ( الزرقاوی ) آزاد میشود. که درست پس
از عملیات آزاد سازی سربازان آمریکایی آتش را به روی Sigfrido Lanucci و
ناجیان او گشودند که بنا به اظهارات خودشان "اشتباه "ی در کار بوده و این
سو ءقصد عمدی نبوده است!




صحنه هایی از بمباران و قربانیان " فسفر سفید " در " فالوجه "!
ویدیوکلیپ این جنایت را اینجا ببینید
هیچگاه راضی نخواهم بود که بلایی که بر سر ملت و خاک عراق و افغانستان
آمد بر سر ایران عزیزمان هم بیاید. آن هم به بهانه آزادسازی ایران یا خلع سلاح
ایران از سلاح های هسته ای!
امکان ابن بلا بعید نیست زیرا فعلا قانون جنگل در دنیا حاکم است و ضعیفان
حرفی برای گفتن ندارند. اما روزی خواهد رسید که کشوری نباشد تا برای آن
نگران باشیم و مهاجمی نباشد تا احتیاج به دفاع داشته باشیم!
شاید این یک رویا باشد اما همه چیز با رویا و آرزو شروع میشود!
همانطور که روزی پرواز برای بشر چیزی نبود به جز یک رویا و آرزو !
به قول John Lennon :
you may say I am a dreamer
but I am not the only one
I hope some day you will join us
and the world will be as one
///////////////////
من زبانم زیباست
شعرم گرم.
کشورم پر فرهنگ
منزلم رو به زمستان و فشنگ.
هنرم در تسخیر،
روح و روانم به اسارت رفته.
کشورم پیر و کهن
پر ز دلیران وطن.
دیده به خود فراز و شیب
میزند بر سر ما داد و نهیب:
که چرا بنشستید؟
خاک من خون شماست
خون به رگهاتان هست؟
وطنت خانه توست
خانه ات حریم و حارس دارد؟
....
من زبانم زیباست
کشورم زیباتر.
هر دو را من عاشق.
اما افسوس
که از این زیبایی
که از این "زیباتر"
نرسیده است به دست من و تو.
اجنبی هر دوره
کرده تاراج همه خانه ما.
ای همشهری،
هم ریشه،
هر دوره به نحوی بردند.
بیاییم و دگر مگذاریم
که به تاراج برند.
...
من زبانم زیباست
کشورم زیباتر
حارسش خواهم بود.
سیامک بهروز ۲۰۰۷

تن کابن
تاريخچه عکاسي :
سالها قبل از اينکه عکاسي اختراع شود اساس کار دوربين عکاسي وجود داشت.
يک دانشمند مسلمان به نام ابن هيثم در قرن پنجم هجري / يازدم ميلادي
وسيله اي را به نام جعبه تاريک در مشاهده کسوف استفاده کرده بود.
اتاقک تاريک، عبارت بود از جعبه يا اتاقکي که فقط بر روي يکي از سطوح آن
روزنه اي ريز، وجود داشت. عبور نور از اين روزنه باعث ميشد که تصويري نسبتا
واضح اما به صورت وارونه در سطح مقابل آن تشکيل شود.
اين وسيله، طي جنگهاي صليبي به اروپا راه يافت. لئوناردو داوينچي نقاش و نابغه
قرن شانزدهم، در يادداشتهاي خود خواص اتاقک تاريک را شرح داده است.
هم چنين وي آن را کامرا آبسکورا (Camera Obscura) و روزنه ريز آن را نيز پين
هول (Pine Hole) ناميد.
اين وسيله به شدت مورد توجه نقاشان قرار گرفت و تمامي نقاشان بخصوص
نقاشان ايتاليايي قرن شانزدهم از آن براي طراحي دقيق منظره ها و ملاحضه
دورنمايي صحيح استفاده مي کردند، به اين ترتيب که کاغذي را بر روي سطح
مقابل روزنه قرار مي دادند و تصوير شکل گرفته را ترسيم مي کردند.
اين تصاوير بسيار واقعي و از پرسپکتيو صحيحي برخوردار بود.
در حدود سال ۱۵۰۵ ميلادي نيز ژرم کاردان (Jerome Cardan) رياضي دان ايتاليايي
يک عدسي محدب بر روزنه اتاقک تاريک نصب کرد، اين کار باعث شد تا تصوير وضوح
بيشتري پيدا کند.
اما سياه شدن املاح نقره در اثر تابش نور به وسيله شيميدان آلماني ،
شولتز(Schulze) وبه طور اتفاقي کشف شد. ماجرا از اين قرار بود که روزي وقتي
شولتز وارد آزمايشگاه شد، متوجه شد برگ درختي بر روي کاغذي که به نيترات
نقره و آهک آغشته بود افتاده، بعد از اينکه برگ را از روي کاغذ برداشت متوجه شد
که قسمتي که برگ روي آن بوده مثل ساير بخش هاي کاغذ سياه نشده است.
اين پديده باعث آغاز فعاليتهاي جديدي براي شناسايي مواد حساس به نور شد.
و اينکه در سال ۱۸۱۹ سرجان هرشل(Sir John Fedric William Herschel)
انگليسي محلول ثبوت را کشف کرد. ماده اي که هرشل به عنوان ماده ثابت
کننده تصوير معرفي کرد هيپوسولفيت دوسود نام داشت. کار مهم ديگري که
هرشل انجام داد به کاربردن الفاظ منفي (Negative) و مثبت (Positive) درمورد
تصاوير بود.
تا اينکه سرانجام بين سالهاي ۱۸۲۲ و ۱۸۲۶ يک مخترع فرانسوي به نام
نيسفور ني يپس (Joseph Nicephore Niepce) توانست اولين عکس دنيا را ثبت کند.

نخستین عکس جهان
وي اين عکس را در املاک شخصي خود واقغ در دهکده اي به نام سن لودووارن
در چند کيلومتري شالن سورسن تهيه کرد.
ني يپس در واقع براي اولين بار مواد حساس را در اتاقک تاريک به کار برد.
عکسي که وي تهيه کرد حدود ۸ ساعت بوسيله خورشيد نور ديده بود. وي اين
روش را هليوگرافي (Heliography) يا ترسيم بوسيله خورشيد ناميد.
ني يپس در سال ۱۸۲۹ با يک فرانسوي ديگر به نام لويي ژاک مانده
داگر (Louis Jacques Mande Daguerre) آشنا شد. اگر نقاش مرفه و صاحب
گالري در پاريس بود و ضمنا تجربه هاي با ارزشي نيز در زمينه عدسيها و
جعبه تاريک داشت.
پس از مرگ ني ئپس ، داگر کار وي را ادامه داد و او پس از چند سال روشي
را ابداع کرد که آن را (داگرئوتيپ) ناميد.
داگر و ني پپس:

سالها بعد کلمه فتوگرافي که بوسيله سرجان هرشل و از ترکيب دو کلمه يوناني
فتوس (Photo) به معني نور و گرافوس (graphein) به معناي رسم کردن ابداع شده
بود جاي آن را گرفت.
در آن زمان عکاسي براي مردم سحر و جادو تلقي مي شد تا جايي که تصاوير به
دست آمده را آينه حافظه دار ناميده بودند.
در سال 1838 شيميدان انگليسي به نام ويليام هنري فوکس تالبوت
(William Henry Fox Talbot) با تهيه تصوير نگاتيو در ابعاد کوچکتر ، بزرگسازي
تصوير و به دست آوردن تصوير پوزتيو يا مثبت دو مرحله اصلي را در ظهور عکس
تکميل کرد.
قبل از اين عکاسان مجبور بودند سطح حساس را به اندازه شي مورد نظر بسازند.
( فرض کنيد اگر قرار بود از يک فيل عکس بگيرند چه دوربيني با چه اندازه اي مي خواستند!!)
در آن زمان براي گرفتن عکس مدت و هزينه زيادي صرف ميشد .لابراتوارها سيار
بودند و حمل و نقل شيشه ها (که عکس ها روي آنها ظهور ميشد) بسيار سخت بود.
از طرفي سوزه بايد در طول زمان گرفته شدن عکس بدون حرکت ميماند! که براي
سوژه هاي جاندار مثل انسان از آپولو (وسيله اي براي شکنجه انسان)
استفاده ميکردند. با اختراع امولسيون تر يا کلوديون اين زمان به ۲-۳ ثانيه تقليل يافت.
بعدها با اختراع امولسيون ژلاتين دار يا امولسيون خشک توسط ريچارد مادوکس
(Richard Maddox) اين زمان به ۱/۲۵ ثانيه کاهش پيدا کرد.
و اما اشخاص زيادي براي ارتقاء عکاسي تلاش کردند که يکي از معروفترين اين
افراد جرج ايستمن (George Eastman) بود که تلاش کرد تا عکاسي را در اختيار
همگان قرار دهد وي هم چنين بنيانگذار موسسه کداک است.
برگفته شده از روزنه.
عشق آزاد است
عشق از دوستی میگوید
از اعتماد
از احترام.
عشق فریاد بی صدای خواستن است.
از عمق نفیر تمناست.
در اوج وفور لذت است.
در عمیق ترین اقیانوس ماهی دریا را می شناسد.
عقابان عشق
با چشمانی بی نظیر،
در جستجوی قربانی بالای سرمان می پرند.
پنهان شدن بیهوده است
چشمان تیزبینی دارند!
سرعتشان هم بالاست!
تا بفهمی در دامی!
سیامک بهروز ۲۰۰۷

به مناسبت فرا رسیدن سالگرد از دست دادن یکی از جگرگوشه های ایران زمین
" فروغ فرخزاد ". ۱۵ دی ۱۳۱۳ - ۲۴ بهمن ۱۳۴۵
خاک پذیرنده اشارتی است به آرامش
"... من آرزوی دیگری در دنیا ندارم. احساس میکنم همه آرزوهایم برآورده شده
است! ولی میدانم یا شاید فکر میکنم، آدم اگر آرزویی نداشته باشد میمیرد
و این واقعا وحشتناک است. خیلی وحشتناک.می تزسم پسرم را نبینم.
این خیلی وحشتناک تر است!... "
"...بعضی وقتها فکر میکنم که ترک کردن این زندگی برای من در یک ثانیه
امکان دارد چون به هیچ چیز دلبستگی ندارم! ..."
و پیشتر گفته بود:
"...می ترسم زودتر از آنچه فکر میکنم بمیرم و کارهایم ناتمام بماند!..."
سرانجام روز پایانی زندگی " فروغ "، دوشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۴۵ فرا رسید:
"...روز آخر که با هم ناهر خوردیم ساعت ۳ بعد از ظهر بود. من برخاستم
تا به سر کار بروم. خواستم تا او را هم برسانم. گفت: شما آنقدر آهسته
میرانید که آدم حوصله اش سر میرود! بعد با ماشینی که از استودیو دنباش
فرستاده بودند رفت..."
" فروغ " در زندگی شیفته سرعت بود:
" ...فقط برای من مسئله سرعت مطرح بود. مثل این است که این سرعت
جوابی به خفقان و خاموشی درون من میدهد و برای من تسکینی است!
وقتی با سرعت پیش میروم نمیتوانم به چیزی بیندیشم و همین را دوست
دارم! حس میکنم که بر مسئولیت سنگینی از روی دوشم برداشته میشود!
خودم را رها میکنم در آن جریانی که مرا با شتاب به پیش میبرد و این راه طی
شدن ، حالت تنفس تازه کردن را برای من دارد!..."
"...در ساعت ۳ بعد از ظهر روز دوشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۴۵ " فروغ " با سرعت به
استودیو میرفت. " فروغ " بچه ها و پرنده ها را بسیار دوست داشت.میگفت:
آنها پاک ترند. آخر هم جان خودش را در راه دوستی با بچه ها گذاشت!
او که دوست قدیمی بچه ها بود وقتی دید که ماشین " دبستان شهریار"
قلهک به جلو او پیچید، برای جلوگیری از تصادف به راست راند و از جاده اصلی
منحرف شد. تنها لبخند یک کودک که از مرگ رسته بودبرای او کافی بود.
او از پشت شیشه ماشین خود بچه ها را میدید که با وحشت به ماشین او که
داشت به آنها میخورد، نگاه میکرند! ماشین از جاده منحرف شد ولی باز
نتوانست از تصادف با ماشین بچه ها جلوگیری کند و به بدنه آن خورد ولی
شدت تصادف زیاد نبود. با این حال سر " فروغ " در اثر ترمز شدیدی که کرده
بود به شیشه جلو جیپ استیشن خورد و بینی او را از وسط پاره کرد!
شدت ضربه به حدی بود که در اتوموبیل به شدت باز شد و " فروغ " با
پیشخدمت " استودیو گلستان " که در عقب ماشین نشسته بود از ماشین
بیرون افتاد! در همین موقع سر " فروغ " به در ماشین گرفت و گوش چپ
او به سختی آسیب دید. طوری که میخواست جدا شود! آنگاه " فروغ " با سر
به جدول خیابان خورد و سرش شکست! او را به بیمارستان بردند اما افسوس
که کار از کار گذشته بود!! "

و در ظهر چهارشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۴۵ خاک پذیرنده که اشارتی به آرامش داشت
( با همان دهان سرد مکنده که در هیأت گور درآمده بود ) او را در خود فروبرد!
" ...آمبولانس سفسدی که غرق گل است آرام به خیابان گورستان ظهیرالدوله
نزدیک میشود. زمزمه ها و اشکها جاری است. جسد را از آمبولانس بیرون
میکشند. او به لطافت شعرش در زیر طاقه شال ترمه خفته است!
احمد شاملو، سیاوش کسرایی، مهدی اخوان ثالث، هوشنگ ابتهاج، ساعدی و
چندتای دیگر تابوت را به دوش میگیرند.باران دوباره شروع شد! و اشکها هم!

اما غریو صلوات این هردو را بی تفاوت میکند! جنازه بر روی دوش این چند تن به
محل گورستان حمل میشود و بعد پای گور به زمین گذاشته میشود.
کدام قله؟ کدام اوج؟
مگر تمامی این راه های پیچاپیچ
در آن دهان سرد مکنده
به نقطه تلاقی و پایان نمیرسند؟
کار گورکنها تمام شده. حالا دارند آجر و گچ توی گور میچینند. " فروغ " هنوز زیر
طاقه شال ترمه در انتظار گور است! برآمدگی دستهایش را از شال میتوان
تشخیص داد...صدای گورکنها بلند میشود. بعد صدای صلوات و بعد حمل جسد
به طرف گور.
باران چند لحظه قطع میشود. آنقدر که طاقه شال ترمه را از روی جسد بردارند!
پس از آن برفی پاک و سفید از آسمان فرو میریزد. سفیدتر از کفن او.
او را که سفید پوشیده است آرام در گور مینهند.
زمین را و گورش را رنگ سفید برف پوشانده است..."
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود
آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد!
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
.
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغهای تخیل
به داسهای واژگون شده بیکار
و دانه های زندانی.
نگاه کن که چه برفی میبارد.

چه دردآلود و وحشتناک!
نمیگردد زبانم تا به بگویم ماجرا چون بود!
دریغ و درد
هنوز از مرگ نیما من دلم خون بود...
چه بود؟ این تیر بیرحم از کجا آمد؟
که غمگین باغ بی آواز ما را باز
در این محرومی و عریانی پاییز
بدینسان ناگهان محروم و خالی کرد
از آن تنها و تنها قمری محزون و خوشخوان نیز.
چه جانسوز و چه وحشت آور است این درد
نمیخواهم، نمی آید مرا باور
و من با این شبیخونهای بیشرمانه و شومی که دارد مرگ
بدم می آید از این زندگی دیگر.
**********
بسی پیغامها، سوگندها دادم
خدا را با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر
نهادم دستهای خویش چون زنهاریان بر سر
که زنهار، ای خدا، ای داور، ای دادار
تو را هم با تو سوگند، آی
مکن ، مپسند این ، مگذار
مبادا راست باشد این خبر، زنهار
تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز
و نفشرده است هرگز پنجه بغضی گلویت را
نمیدانی چه چنگی در جگر می افکند این درد
خداوندا، خداوندا
به هر چه نیک و نیکی، هر چه اشک گرم و آه سرد
تو کاری کن نباشد راست
همین تنها تو میدانی چه باید کرد
نیدانم، ببین گر خون من آن را به کار آید دریغی نیست
تو کاری کن که بتوانم ببینم زنده مانده است او
و بینم باز هست و باز خندان است خوش، بر روی دشمن هم
و بینم باز
گشوده در به روی دوست
نشسته مهربان و گربه اش را بر روی دامن نشانده است او...
الا یا هرچه زین جنبنده ای، جانی، جمادی یا نبات از تو
سپهر و آن همه اختر
زمین و این همه صحرا و کوه و بیشه و دریا
جهانها با جهانها بازی مرگ و حیات از تو
سلام دردمندی هست
و سوگندی و زنهاری
الا یا هرچه هست کائنات از تو
به تو سوگند
دگر ره با تو ایمان خواهم آوردن
و باور میکنم - بی شک - همه پیغمبرانت را
مبادا راست باشد این خبر، زنهار
مکن، مپسند این، مگذار
ببین پناه آورده ای زنهار می خواهد
پس از عمری، همین یک آرزو، یک خواست
همین یکبار میخواهد
ببین غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید
خداوندا، به حق هرچه مردانند
ببین یک مرد می گرید!
چه سود اما، دریغ و درد
در این تاریکنای کور و بی روزن
در این شبهای شوم اختر که قحطستان جاوید است
همه دارایی ما، دولت ما، نور ما، چشم و چراغ ما
برفت از دست!
دریغا آن پریشادخت شعر آدمیزادان
نهان شد، رفت،
از این نفرین شده مسکین خراب آباد
دریغا آن زن مردانه تر از هرچه مردانند
- آن آزاده، آن آزاد -
دریغا آن پریشادخت
نهان شد در تجیر ابرهای خاک
و اکنون آسمانها را ز چشم اختران دوردست شعر
به خاک او نثاری هست، هر شب، هر پاک.
مهدی اخوان ثالث

یادش جاودان باد