تبليغاتX
" فرصتی دیگر برای عشق "
آه که دلسوزی فایده ای ندارد - باید نفرت را سوزاند و به عشق فرصتی داد.
 

به مناسبت فرا رسیدن سالگرد از دست دادن یکی از جگرگوشه های ایران زمین

" فروغ فرخزاد ".                 ۱۵ دی ۱۳۱۳ - ۲۴ بهمن ۱۳۴۵

 

در غروبی ابدی ۴

 

...فروغ با آنکه در اوج کمال ایستاده بود اما همچون بسیاری از هنرمندان وضع

مالی زندگی اش از حد اقل رفاه لازم برای یک زندگانی هم کمتر بود:

"...خودم در شرایط مالی بدی زندگی می کنم. اغلب وسط هر ماه بدون پول

میمانم و کسی را ندارم که به من کمک کند! الان وسط زمستان است ومن

هنوز بخاری ندارم! از زور تنهایی مثل سگ کار میکنم! زندگی همین است...

همیشه تنها هستی و تنهایی تو را می خورد و خورد می کند!

من قیافه ام خیلی شکسته شده و موهایم سفید شده و فکر آینده خفه ام

میکند."

 

"...چه کسی میداند که " فروغ " واقعا چه بود؟ که بود؟ چه کسی به جز سه،

چهار نفر اطرافیان همیشگی او گریه ها و حالات غم انگیز او را شاهد بود؟

چه کسی میدانست که " فروغ " هفته ها به سختی مریض بود و پول دوا و

و دکتر را نداشت!؟ یا در زمستان آتش بخاریش در نیمه هر ماه به علت کمبود

نفت و نقص مالی خامش میشد!؟ " فروغ " پولی را که باید برای خرید نفت میداد

برای خرج تحصیل من به آلمان میفرستاد! و یا خرج فرزندی میکرد که از جزامخانه

آورده و به فرزندی قبولش کرده بود! یا به مردمی میداد که بیشتر محتاج بودند.

بعد، ساعتها و روزها در تنها توی اتاقهای در بسته منزلش میماند، فکر میکرد،

شعر مینوشت، و در آن زندگیش را تشریح میکرد! در اکثرنامه هایش این جمله

به چشم میخورد: تمام شماها رفته اید و من اینجا تک و تنها افتاده ام و دارم

از تنهایی میمیرم! "

هر چند " فروغ " در مراحل پایانی زندگانی از رهگذر کارهای سینمایی رفاهی

نسبی به دست آورده بود اما باز هم ( بر خلاف بسیاری از زنان همروزگار خود )

ارزشی برای مادیات قائل نبود و سادگی را می پسندید:

"...سر و وضع ظاهری برایش مهم نبود. ساده می پوشید. انگشتر و النگو آویزان

نمیکرد. این کارها را کوچک میدانست!"

"...به تنها چیزی که فکر نمیکرد پول بود! وقتی که مرد ۳۷تومان و ۸ ریال به اضافه

یک پاکت سیگار، تمام دارایی اش بود! "

اما " فروغ " سادگی و بی پیرایگی خود را با سلیقه هنرمندانه خود در هم می-

آمیخت و جلوه خاصی به زندگی خود میداد.

"...خانه اش را خیلی خوب و با سلیقه و کمی روشنفکرانه تزئین کرده بود. معلوم

بود خانه اش را دوست دارد.سالن پذیرایی کوچکی بود و در آن چیزهای ظریف و

کوچک تزئینی به چشم میخورد. یکی دو تابلو نقاشی هم به دیوار زده بود که

یادم نمی آید آثار چه کسانی بود. "

" فروغ " خود نیز در نقاشی دست داشت:

"... نقاشی را خیلی خوب و راحت میفهمید و حس میکرد. رنگ را بسیار خوب

میشناخت و مخصوصا در طراحی بسیار چیره دست بود. کی دو ماه قبل از مرگش

دوباره علاقه بیشتری به نقاشی پیدا کرده بود. رنگ و بوم خرید و دو تابلو رنگ روغن

کشید که یکی از آنها پرتره ای است از " حسین " ( کودک یک مادر جذامی ) که

" فروغ " او را به فرزندی پذیرفته بود. "

فروغ فرخزاد ( پرتره سهراب سپهری )

 

فروغ در آستانه فصلی سرد

" فروغ " با پشت سر گذاشتن دوران عصیان اکنون زنی سی ساله است.

آن روزهای دل سپردن به دلبستگی و دیوانه وار دوست داشتن، اکنون سپری شده

است و او زنی تنهاست:

آن روزها رفتند

آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند

از تابش خورشید پوسیدند

و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها

در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت.

 

و دختری که گونه هایش را

با برگهای شمعدانی رنگ میزد، آه

اکنون زنی تنهاست

اکنون زنی تنهاست!

/ / / / / / / / / / / / /

آن روزها رفته اند  و او مانده است و تنهایی:

 

و این منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده زمین

و یأس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی.

 

و سرانجام در آستانه سی و دو سالگی می اندیشد:

"...خوشحالم که موهایم سفید شده و پیشانیم خط افتاده و میان ابروهایم

دوتا چین بزرگ در پوستم نشسته است. خوشحالم که دیگر خیالباف و

رویایی نیستم. دیگر نزدیک است سی و دو سالم بشود. هرچند که سی

و دو ساله شدن یعنی سی و دو سال از سهم زندگی را پشت سر گذاشتن

و به پایان رساندن. اما در عوض خودم را پیدا کرده ام! "

 

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  2007/2/18ساعت 8:6 PM  توسط سیامک بهروز  | 

 

 

به مناسبت فرا رسیدن سالگرد از دست دادن یکی از جگرگوشه های ایران زمین

" فروغ فرخزاد ".                 ۱۵ دی ۱۳۱۳ - ۲۴ بهمن ۱۳۴۵

 

در غروبی ابدی ۳

 

"...آن وقتها ( قبل از سال ۱۳۴۲ ) شعر را باور نداشتم! این که میگویم باور

نداشتم باز خودش مراحلی دارد.زمانی که من شعرم را به عنوانیک وسیله

تفنن و تفریح می پنداشتم. وقتی از سبزی خردکردن فارغ میشدم پشت

گوشم را میخاراندم و میگفتم: بروم و یک شعر بگویم!

بعد زمانی دیگر بود که حس میکردم اگر شعر بگویم چیزی به من اضافه

خواهد شد. و حالا مدتی است که هر وقت شعر میگویم فکر میکنم چیزی از

من کم میشود! یعنی من از خودم چیزی میتراشم و به دست دیگران میدهم!

برای همین است که شعر به صورت یک کار جدی برایم مطرح شده و حالا روی

آن تعصب دارم! یک زمانی بود که من وقتی شعر میگفتم شعرهای خودم را

مسخره میکردم! اما حالا اگر شعرم را مسخره کنند عصبانی میشوم! برای

اینکه خیلی دوستش دارم. مدتها زحمت کشیدم که او را در خود نفوذ بدهم!

با او در آمیزم و با هم درآمیخته شویم. آنچنان که جدا کردن ما آسان نباشد!!"

 

گفته اند شعر " فروغ " صدای زن محصور در طول اعصار است! اما این چیزی

است که حتی خود فروغ هم اعتباری بر آن قائل نبود!

شعر او همانقدر که بیان کننده درد زن عصر خودش هست، بیان کننده

دردهای یک مرد نیز میتواند باشد:

" ...اگر شعر من یک مقدار حالت زنانه دارد ، خب این خیلی طبیعی است که

به علت زن بودن من است. من خوشبختانه یک زنم. اما اگر پای سنجش

ارزشهای هنری پیش بیاید فکر میکنم دیگر جنسیت نمیتواند مطرح باشد.

اصلا مطرح کردن این قضیه صحیح نیست!..."

 

دردی که در شعر فروغ موج میزند، زخم دهان گشودهْ روشنفکر عصر اوست.

انسانی که بعد از انقلاب صنعتی، در چهار راه زوال ارزشها ایستاده است و

عقوبت دشوار را چندان تاب آورده که آن کلام مقدس از خاطرش گریخته است!

و " فروغ " اگر شعر میگوید برای ایستادگی در برابر این زوال است و پایداری در

برابر زوال بزرگتر یعنی مرگ:

" ...توی زمانی داریم زندگی میکنیم که تمام مفاهیم و مقیاسها دارند معنی

خودشان را از دست میدهند و دارند ( نمیخواهم بگویم بی ارزش ) در حال متزلزل

شدن هستند....دنیای بیرون اینقدر وارونه است که نمیخواهم باورش کنم!

من نمیتوانم توضیح بدهم که چرا شعر میگویم! فکر میکنم همه آنها که کار هنری

می کنند، علتس ( یا لااقل یکی از علتهایش ) یم جور نیاز ناآگاهانه است به مقابله

و ایستادگی در برابر زوال! اینها آدمهایی هستند که زندگی را بیشتر دوست دارند و

می فهمند و همینطور مرگ را!

کار هنری یک نوع تلاشی است برای باقی ماندن و یا باقی گذاشتن " خود " و نفی

مرگ!!

گاهی اوقات فکر میکنم که درست است که مرگ هم یکی از قوانین طبیعت است

اما آدم تنها در برابر این قانون است که احساس حقارت و کوچکی میکند!

یک مسئله ایست که هیچ کارش نمیشود کرد! حتی نمیشود مبارزه کرد برای از

میان بردنش! فایده ندارد. باید باشد! خیلی هم خوب است.

این یک تفسیر کلی که شاید احمقانه باشد! بعضی وقتها فکر میکنم که ترک کردن

این زندگی برای من در یک ثانیه امکان دارد چون به هیچ چیز دلبستگی ندارم!

آدمی بی ریشه هستم. فقط دوست داشتن من است که حفظم میکند.

اما فایده اش چیست؟! "

 

و این زوال چیزی است که به هر سو مینگرد در برابر چشم اوست. حتی در دلبستگی

برزگ او!

 

آنچنان آلوده است

عشق غمگینم با بیم زوال

که همه زندگیم میلرزد!

 

و چنین است که دلهره ویرانی، لحظه های خوشبختی او را از نومیدی سرشار

میسازد:

 

در شب کوچک من دلهره ویرانیست

گوش کن

وزش ظلمت را میشنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی مینگرم

من به نومیدی خود معتادم.

گوش کن

وزش ظلمت را میشنوی؟

 

...و چنین است که خاک برای او رمز آرام میشود. رمز مرگ و به خاک پیوستن:

 

امروز روز اول دی ماه است

من راز فصلها را میدانم

و حرف لحظه ها را میفهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک

خاک پذیرنده

اشارتی است به آرامش

 

" فروغ " یک بار نیز راه رسیدن به خاک پذیرنده را تا نیمه راه پیموده بود!

اما دست تقدیر دیگربار او را به " جهان بی تفاوتیهای فکرها و حرفها و

صداها که به لانه ماران مانند است " باز گردانده بود:

" پنج سال پیش ( ۱۳۴۱- ۱۳۴۲) " فروغ " یک بار دست به خودکشی زد!

یک جعبه قرص " گاردنال " را یکجا بلعید!غروب بود که کلفتش متوجه شد.

و او را به بیمارستان البرز بردند. وقتی به مریضخانه رسیدیم فروغ بیهوش بود.

وقتی هم از خطر مرگ نجات یافت هر چه از او پرسیدیم که چرا فصد خودکشی

داشت یک کلمه هم حرف نزد! اما کلفتش به ما گفت که آن روز با " گلستان "

دعوا کرده بود و " فروغ " پس از آن دعوا و مجادله قرصها را خورد!

" فروغ " احوال روحی متفاوتی داشت. در هر ماه دو سه بار دچار بحرانهای

روحی میشد! که در این روزها از همه کس و همه چیز میگریخت.

در اتاق را به روی خودش می بست و گریه میکرد! "

 

فروغ در یکی از این انزاواهای خود نوشته است:

" ...ذهنم مخشوش و دلم گرفته است و از تماشاچی بودن دیگر خسته شده ام!

به محض اینکه به خانه بر میگردم و با خودم تنها میشوم یکمرتبه حس میکنم که

تمام روزم به سرگردانی و گمشدگی در میان انبوهی از چیزهایی که از من نیست

و باقی نمی ماند گذشته است! میان این همه آدمهای جوراجور آنقدر احساس

تنهایی میکنم که گاهی گلویم می خواهد از بغض پاره شود. "

دلتنگی ها و تنهایی او را پایانی نبود:

"...دلم گرفته...گرفته...گرفته و در اینجا خیلی تنها افتاده ام. شماها همه رفته اید.

مادرم همیشه غصه دار است و به پدرم فقط میشود سلام گفت!

هنوز که هنوز است بعضی وقتها مینشینم و گریه میکنم! "

 

ادامه دارد....

 

 

+ نوشته شده در  2007/2/12ساعت 6:26 AM  توسط سیامک بهروز  | 

 

به مناسبت فرا رسیدن سالگرد از دست دادن یکی از جگرگوشه های ایران زمین

" فروغ فرخزاد ".                 ۱۵ دی ۱۳۱۳ - ۲۴ بهمن ۱۳۴۵

.........

" من وقتی ۱۳ یا ۱۴ ساله بودم خیلی غزل میساختم و هیچوقت چاپ نکردم.

به هر حال یک وقتی شعر میگفتم. همینطوری غریزی در من میجوشید!

روزی دو سه تا. توی آشپزخانه، پشت چرخ خیاطی، همینطور میگفتم!

خیلی عاصی بودم. همینطور میگفتم. چون دیوان بود که پشت سر دیوان

میخواندم و پر می شدم. و به هر حال استعدادکی هم داشتم. ناچار باید

یک جوری پس میدادم. نمیدانم که اینها شعر بودند یا نه؟فقط میدانم که

" من " آن زمان بودند! صمیمانه بودند و میدانم که خیلی هم آسان بودند.

من هنوز ساخته نشده بودم. زمان و شکل خودم را و دنیای فکری خودم را

پیدا نکرده بودم. "

در این هنگام که در دبیرستان درس میخواند ( ۱۳۲۹ ) و ۱۶ سال بیش

نداشت، ناگهان ازدواج کرد!

" فروغ " در کلاس هفتم درس می خواند که به ازدواج " پرویز شاپور " در آمد!

" ...پرویز نوه خاله مادرم است. آنوقتها زیاد به خانه ما می آمد. او مجلس آراست

و طنزی قوی دارد.بچه ها را دورش می نشاند و قصه های خنده دار میگفت! و

" فروغ " چشم به دهان پرویز مینگریست و یک روز وقتی فهمیدیم که آنها عاشق

یکدیگرند، همه ما دچار حیرت شدیم!! چون "فروغ " کلاس هفتم بود و شاپور

دانشگاه را تمام کرده بود! او ۱۵ سال از " فروغ "بزرگتر بود! وقتی زمزمه ازدواج

بلند شد فامیل ما مخالفت کرد. ولی به زودی پدرم با این ازدواج موافقت کرد.

وقتی شاپور و " فروغ " ازدواج میکردند به یاد دارم که شاپور حتی لباس

عروس هم نتوانست برایش بخرد!

چیزی نداشت و این اسباب مخالفت فامیل شد که " فروغ " اعتصاب غذا کرد!!

قهر کرد که من جشن عروسی نمیخواهم! و اینطوری بود که عروسی آنها بسیار

ساده و بدون تشریفات برگزار شد."

علت این ازدواج پرشتاب و زودرس، مسائل خانوادگی ای بود که خاونواده " فروغ "

با آن در گیر بودند.

در سال ۱۳۳۱ در حالی که " فروغ " بیش از ۱۷ سال نداشت، اولین مجموعه

اشعارش با نام " اسیر " منتشر شد. این مجموعه بعرا در سال ۱۳۳۴ با

دگرگونی هایی تجدید چاپ گردید.

او در سال ۱۳۳۲ با شوهرش " پرویز شاپور " به اهواز رفت تا در کنار او زندگی

نوینی را آغاز کند:

شهری است در کناره آن شط که سالهاست

آغوش خود به روی من و او گشوده است

بر ماسه های ساحل و در سایه های نخل

او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است

شهری است در کناره آن شط پرخروش

با نخلهای درهم و شبهای پر ز نور

شهری است در کنار آن شط و قلب من

آنجا اسیر یک مرد پر غرور

///////////////

با " شاپور " اختلافاتی داشت.

سر انجام در سای ۱۳۳۴ دخالت بعضی از دوستان فروغ ، این اختلافات را به جدایی

کشاند.

فروغ بعد از جدایی گاهی ناگزیر میشد ( حتی برای لحظه ای هم ) در به روی

اندیشه های پشیمانی بگشاید:

" ... فروغ پرویز را دوست داشت و این را بارها گفته بود. اگر کسی در غیاب " شاپور "

حرفی علیه او میگفت ( حتی زمانی که جدا شده بودند) مطلقا طاقت نمی آورد!..."

 

گفتم قفس، ولی چه بگویم که پیش از این

آگاهی از دورویی مردم مرا نبود

دردا که این جهان فریبای نقشباز

با جلوه و جلای خود، آخر مرا ربود

اکنون منم که خسته ز دام فریب و مکر

بار دگر به کنج قفس رو نموده ام

بگسای در که در همه دوران عمر خویش

جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام

پای مرا دوباره به زنجیرها ببند

تا فتنه و فریب ز جایم نیفکند

تا دست آهنین هوسهای رنگ رنگ

بندی دگر دوباره به پایم نیفکند

/////////////////////

بعد از جدایی " فروغ " از همسرش، برای او موقعیتی پیش آمد تا به خارج از کشور

سفر کند. اما دغدغه های حاصل از دلبستگی به پسرش ( کامیار ) و رنج دوری از او

آزارش میداد.

....... به هر حال در سال ۱۳۳۵ فروغ برای دیدار از ایتالیا عازم " رم " شد.

دیدار از ایتالیا برای او یک بهانه بود! او میخواست خود را از محیظی که در آن گرفتار

شده بود رها سازد:

" ...فشار زندگی، فشار محیط و فشار زنجیرهایی که به دست و پایم

بسته بود و من با همه نیرویم برای ایستادگی در مقابل آنها تلاش

میکردم، خسته و پریشانم کرده بود.

من میخواستم یک " زن " یعنی " یک بشر" باشم.

من میخواستم بگویم که من هم حق نفس کشیدن و حق فریاد زدن

دارم و دیگران میخواستند فریادهای مرا بر لبانم و نفسم را در سینه ام

خفه و خاموش کنند. آنها اسلحه های برنده ای انتخاب کرده بودند و

من نمیتوانستم بیشتر بخندم. نه اینکه خنده هایم تمام شده بودند،

نه، بلکه نیرویم تمام شده بود و من به خاطر اینکه انرژی و نیروی

تازه ای برای " باز هم خندیدن " کسب کنم.

ناگهان تصمیم گرفتم که مدتی از این محیط دور شوم."

 

 ادامه دارد....

+ نوشته شده در  2007/2/12ساعت 3:42 AM  توسط سیامک بهروز  | 

 

به مناسبت فرا رسیدن سالگرد از دست دادن یکی از جگرگوشه های ایران زمین

" فروغ فرخزاد ".                 ۱۵ دی ۱۳۱۳ - ۲۴ بهمن ۱۳۴۵

 

 

فروغ در قلمرو شعر و زندگی

 

بزرگ بود

از اهالی امروز بود

و با تمام افقهای باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب میفهمید...

( سهراب سپهری )

 

هرچند فروغ گفته است: " حرف زدن در این مورد( شرح زندگی شخصی) به نظر من

یک کار خیلی خسته کننده و بی فایده است. این یک واقعیت است که هر آدمی که

به دنیا می آید بالاخره یک تاریخ تولدی دارد، اهل شهر یا دهی است،توی مدرسه ای

درس خوانده،یک مشت اتفاقات خیلی معمولی و قراردادی توی زندگیش اتفاق افتاده

که بالاخره برای همه می افتد، مثل توی حوض افتادن دوره بچگی یا مثلا تقلب کردن

دوره مدرسه، عاشق شدن دوره جوانی، عروسی کردن و از اینجور چیزها."

اما شناخت فراز و نشیب زندگانی هر شاعر امر لازمی است.

مخصوصا شاعر امروز که در اشعارش جای پای لحظات زندگی شخصیش کم نیست

بلکه در یک چشم انداز،بسیار زیاد هم هست!

به همین خاطر شما را به خواندن کتاب " در غروبی ابدی " به کوشش آقای بهروز جلالی

دعوت میکنم.مطالبی که در این پست میخوانید بر گرفته شده از همین کتاب است.

 

" فروغ فرخزاد " در ۱۵ دی ماه ۱۳۱۳ در تهران چشم به دنیایی گشود که دنیای او نبود!

دنیای دیگرانی بود که سرنوشت او و همروزگاران او را رقم میزنند.

دوران کودکیش در خانواده ای گذشت که شغل نظامی گری پدر رنگی از خشونت و

حاکمیت مطلق به آن بخشیده بود:

" ... چهره پدر همیشه از یک خشونت عجیب مردانه پر بود. او تلخ تلخ،سرد سرد و

خشن خشن بود!یک سرباز واقعی با یک چهره قراردادی یا بهتر بگویم با یک ماسک

فرار دهنده، و همیشه همینطور بود! یادم می آید به محض اینکه صدای مهمیز

چکمه هایش بلند میشد همه ما از حالی که بودیم بیرون می آمدیم و خود را از

دیدرس و دسترس او دور میکردیم!!

ولی همین پدر خشنی که ما را حتی با صدای پایش فراری میداد، گاهگاهی که به

خود می آمد و ماسک از چهره اش فرو می افتاد با شدیدترین احساسات ما را در

آغوش میگرفت و زیباترین اشکها از گوشه چشمش سرازیر میشد!

پدر عاشق شعر بود و هست. پدر جز مطالعه هیچ سرگرمی دیگری نداشت و ندارد.

پدر همه عمر به دنبال کشف و تحقیق بود و هست. تمام خانه را به کتابخانه تبدیل

کرده بود و هنوز هم تعدادی از آن کتابها با بی نظمی در اتاق خاک گرفته اش انبار

شده است! "

مادر فروغ زنی ساده دل بود و از نظر زمانی در گذشته ها میزیست! گذشته هایی

لبریز از خوبیها، زیباییها و سنتهای مقدس:

" مادر یک " زن " به تمام معنی بود. زنی ساده دل، کودک وار و خوش باور. زنی که

قدرت شناخت بدی را نداشت و همه دنیا و آدمهایش را در قالب خوب و خوبی میدید!

زنی آویخته به تمام سنتها و قراردادها! "

" فروغ " برادرانی به نامهای امیرمسعود ، مهرداد ، مهران و فریدون داشت و خواهرانی به

نامهای پوران و گلوریا. " فروغ " چهارمین فرزند این خانواده بود.

کودکی فروغ در دنیای قصه ها گذشت:

" در کودکی عاشق قصه بود. پدربزرگمان قصه های قشنگی میدانست و فروغ یک

لحظه پدربزرگ را آرام نمیگذاشت! به قصه ها که گوش میداد دچار احوال مالیخولیایی

میشد! "

نور و عروسک، نسیم و پرنده و روشنی و آب، لحظه های کودکی او را سرشار میکردند.

به گونه ای که بعدها در لابلای لباسها و دفترهای کودکانه اش در جستجوی زمان گمشده

کودکی بود:

" برای من هنوز هم که دوران کودکی و حتی جوانی ( از نظر روحی ) را پشت

سر گذاشته ام و از بسیاری از احساسات که دیگران معتقد بودند عامل بروزش تنها

کودکی و نپختگی است تهی شده ام، خیلی چیزها وجود دارد که با وجود جنبه خنده-

آور ظاهرش، مرا به شدت تکان میدهد."

////////////////////////////

لحظه های خوش کودکی به پایان رسید. " فروغ " به مدرسه رفت و درس خواندن را آغاز

کرد. این روزگاران بر خلاف گذشته در مسیری از نور و عروسک، نسیم و پرنده و روشنایی

و آب جریان نداشت:

ای هفت سالگی

ای لحظه شگفت حقیقت

بعد از تو هر چه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت

بعد از تو که رابطه ای بود سخت زنده و روشن

میان ما و پرنده

میان ما و نسیم

                 شکست

                       شکست

                             شکست

بعد از تو آن عروسک خالی

که هیچ چیز نگفت بجز آب، آب ، آب

در آب غرق شد

 

دوران دبستان را اندک اندک پشت سر گذاشت. دورانی که لحظه های پیش از عزیمت

به اسارت بود و خاطره انگیز و حسرتبار:

 

آن روزها رفتند

آن روزهای برفی خاموش

کز پشت شیشه، در اتاقی گرم

آرام میبارید.

گرمای کرسی خواب آور بود

من تند و بی پروا

دور از نگاه مادرم خطهای باطل را

از مشقهای کهنه خود پاک میکردم.

چون برف می خوابید 

در باغچه می گشتم افسرده

در پای گلدانهای خشک یاس

گنجشکهای مرده ام را خاک میکردم!

 

سرانجام " فروغ " دوران دبستان را پشت سر گذاشت و پا به دبیرستان گذاشت.

دبیرستان " خسرو خاور " .

او به سبب آنکه پدرش دوستدار شعر و ادب بود کم کم به خواندن شعر رغبت

پیدا کرده بود. اما در این زمان خواندن شعر را با سرعت و حجمی بیشتر ادامه داد

و کم کم لحظه های سرودن به سراغش آمد:

" هیچ فراموش نمیکنم وقتی را که " فروغ " برای اولین بار شعر کوچکی گفت و

آن را به من نشان داد! من هنوز آن شعر را با خط فروغ دارم که به سبک نو بود

و با مصرع " دور از اینجا دور از اینجا " شروع میشد. آن موقع فروغ به دبیرستان

می رفت" .

 

ادامه دارد....

 

+ نوشته شده در  2007/2/11ساعت 4:54 PM  توسط سیامک بهروز  | 

 

من چه گفتم که دلت باز شکست؟

من چه کردم که ز چشمت بچکید اشک روان؟

باز گو درد دلت ای مه من،

من چه گفتم که شدی همسفر غمزدگان؟

دارمت دوست که ای جان و دلم،

نیست همتای تو در قعر زمان!

باز گو .

من چه گفتم که دلت باز شکست؟


گنگ خواهم شوم و لال و زبون

گر کلامم دهد آزار ترا!

من چه کردم که ز چشمت بچکید اشک روان؟

اشک تو عصاره جان من است.

گونه ات را پاک کن،

گر که کارم دهد آزار ترا!

 

سیامک بهروز

+ نوشته شده در  2007/2/6ساعت 4:17 AM  توسط سیامک بهروز  | 

 

ما شیفتگان سلامیم و گریزان جدایی

نزد ما باش ای عاشق سرکش

 که تا بودی و هستی،

همینی و هم آنیم!

سیامک بهروز

 


+ نوشته شده در  2007/2/2ساعت 3:6 AM  توسط سیامک بهروز  | 

 

در شبی متروک .

در شبی مفلوک.

منتظر.

نا آرام و صبور!

آشنایان همه رفتند.

عشاق دست جمعی توطعه کردند !

افکار،

مغشوش.

 

در پی سپده دم

گوش به زنگ تلفن،

خیالبافیهایم را مرور میکنم.

 

خیال میکنم که خوابم.

خواب میبینم.

 

خواب دیدم در شبی تاریک،

خنجری از جنس سنگ را

برای قلب شیشه ایم

آماده پرتاب کرده ای!

پرت کردی.

از شکستن شیشه قلب عاشقم،

سنگ گریست!

یه قلب شیشه ای دارم

که نازک و شکستنی ست.

از هر طرف سنگ میزنند

که بشکنند فرار کنند!

این قسمته یا هرچی هست

دست خودم نبود و نیست.

آسمون من تاریکه

ابری و خاکستریه.

ولی یه کاری میکنم!

ستاره وقتی ندارم

چراغ نفتی که دارم!

با اون چراغ نفتیم

میتونم اون آسمونو

رنگی و شاداب بکنم!

اگر خدا قهره با من

خودم که با من آشتیم!

نمیذارم فنا بشم

به دست قلب شیشه ای!

 

سیامک بهروز

+ نوشته شده در  2007/1/30ساعت 4:6 AM  توسط سیامک بهروز  | 

 

وقتی در میان این همه وسوسه و آزادی
به وفور محدودیت و فواید آن پی میبری،
یعنی " رهایی " !

تو رهایم ساختی.
من رهایم.
رهایم از این همه آزادی!
زیرا دریافتم که در غیاب تو 
آزادی گریست!

 

سیامک بهروز

+ نوشته شده در  2007/1/26ساعت 1:42 AM  توسط سیامک بهروز  |