تبليغاتX
" فرصتی دیگر برای عشق "
آه که دلسوزی فایده ای ندارد - باید نفرت را سوزاند و به عشق فرصتی داد.
 

گاه حس میکنیم که باخته ایم و گاه از شادی پیروزی،ناباورانه خوشحال...

گاه میگوییم که حیف شد! کاش چنان میکردیم تا چنین نمیشد...

گاه از کودکی دلگیریم و گاه دلتنگ او...

گاه بیماریم و گاه شفایافته...

گاه عاشقیم و گاه پرکینه...

اما زندگی چنین است و به جبر آن مجبوریم...

هر کجا  که نور دیدیم به سویش سراسیمه شتافتیم...

نور عشق، نورانی ترین نور حیات است...

عاشقی جبر حیات است//.


سیامک بهروز

 

+ نوشته شده در  2007/1/19ساعت 1:35 AM  توسط سیامک بهروز  | 

 

 

از وقتی که با دستهای خودم گورم را کندم،دیگر به آواز ساز رفیقم

احترام نگذاشتم!

از زمانی که دیگر راهی برایم نبود به جز فرار از حقیقت،دیگر گوش

به فریاد خواهشهایم نسپاردم!

زیر پوست آبی  و نمناک زندگی دیگر برایم مهم نبود که چه کسی

فریاد است و چه کسی فریادرس؟!

پوست از وفور نم و ظلمت،می گندد و در پشت استخوانها پنهان

میشود! به امید تابش خورشید و به یاد مویرگهای جاری!

 

چه عبث میگردیم!

چه عبث طرد شدیم!

از کجا آوردیم؟

به کجا خواهیم برد؟  

از چه میترسیدیم؟

چه کسی گفت که ما مرتدیم؟

از کجا آوردند؟

به کجا بردنمان؟

.........//

من ندیدم ز کجا آمد همه؟!

من نمیدانم کجا خواهد همه؟!

من چه دانم که کسی،

از چه میترسد به شب؟!

من نمیدانم که مرتد چه کسی است؟!

از کجا می آورند و به کجا بردنمان؟!

آنچه من میدانم

همه آن را دانند!

اما،

چه کسی است

که در ظلمت شب،

نهراسد ز کمین!

به پا بخیزد از زمین!

آتشی افروزد

که در ظلمت شب،

رهنمایمان شود

در ره بهبودی حال مریض زندگی! 

 

خلاصه آن پوست آنقدر ورم خواهد کرد تا روزی از ازدحام بی رویه گازهای وحشی

منفجر خواهد شد!!

 

سیامک بهروز

 

+ نوشته شده در  2007/1/16ساعت 11:6 PM  توسط سیامک بهروز  | 

 

 

دل من تنگ شده.
دلم از حال و هوایت لبریز
دلم از فکر به تو میلرزد.

دل من بارانی است.


از فکر به تو،
از اندیشه با تو بودن،
از تفکر گرمی دستت گفتن،
دل من میلرزد!

از داشتنت،
از سپردن سر به سرایت،
از غرق شدن
در رود وجودت
که یاغی است،
دل من میرقصد!

تو حیاتم دادی.
تو مرا تا به وجود
رهنمایم هستی!

تو به من جان دادی.
تو مرا تا به حیات
با خود آنجا بردی!

خواهم از تو
که با من باشی.
و به لب نیاوری رفتن را.

با تو خواهم بود ای جان و دلم.
تا که تن جان دارد،
در پیش توام.

رفتن من،

مرگ است!


سیامک بهروز

+ نوشته شده در  2007/1/14ساعت 2:51 AM  توسط سیامک بهروز  | 

 

دلهره ای پر قدرت
کرده نارام مرا.
قصه ای ناقص به گوشم آشناست
اما...
اما باقی آن
ادامه قصه آرامش روح!
من نمیدانم کجاست!
گم شده.
گم شده در ازدهام دلهره.
گم شده در شور بی وصف ثبات.

 

سیامک بهروز

+ نوشته شده در  2007/1/10ساعت 8:50 PM  توسط سیامک بهروز  | 

 

 

از این همه تنهایی،

از این همه غمگینم .

 

از این همه دلتنگی

از این همه گریانم.

 

از این همه فاصل ها

از این همه رنجورم.

 

از این همه ایوبی!

از این همه مجبورم.

 

از این همه خواهشها.

از این همه مایوسم!

 

از این همه صحبتها.

از این همه نالانم.

 

اما چه کنم بی تو ؟

نالان و پریشانم!

 

میخواهمت از روحم.

میجویمت از عمرم.

 

سرمست شدم از تو.

هشیاری نمیخواهم.

 

تابه دیدنت آیم،

عاشقانه می پویم.

 

سیامک بهروز ۲۰۰۷

 

+ نوشته شده در  2007/1/3ساعت 7:52 PM  توسط سیامک بهروز  | 

 

هر دم که به تو می اندیشم،
یا زمان دم است
یا بازدم!

 

سیامک بهروز

+ نوشته شده در  2006/12/30ساعت 2:33 AM  توسط سیامک بهروز  | 

 

در این همهمه خالی از شور و سرور، دنبال چه میگردی که تو را تا سرحد

شروع به اول برساند! و از آن نخستین اول که تو را جا گذاشت و رفت که

هم اکنون در حصار آخرین نرده های نامرعی ملموس، به دنبالش میگردی،

چه میخواهی؟!

از بس به دنبالش گشتم در آخرین پله جستجو او را واپس زدم!!

دیگر ملالی نیست.

جان تو و جان تمامی نامه هایی که هرگز به مقصد نمیرسند!

دیگر ملالی نیست...

دیگر...

ملالی...

نیست.

 

سیامک بهروز ۲۰۰۶

+ نوشته شده در  2006/12/25ساعت 11:14 PM  توسط سیامک بهروز  |