|
آه که دلسوزی فایده ای ندارد - باید نفرت را سوزاند و به عشق فرصتی داد.
|
این دنیای بی رنگ.
این قابهای خالی مانده از گلهای خوشرنگ.
آینده به ناپیدا
پیداست،
که دستی نیست تا چیند اقاقی
دهد با عشق و بوی آشنایی
به دست دیگری با گل فشانی!
بگردم سوی آن دست عزیزی
که دارد رنگ و بوی آشنایی.
سیامک بهروز ۲۰۰۶

سیراب نخواهم شد.
///.........
آنقدر از تو کم دارم که اگر تا به ابد، از سرچشمه جانت آب نوشم،
باز تشنه و لب خشک، به دنبال قطره ای از وجودت
حیران و سرگردان
به سویت خواهم شتافت.
سیامک بهروز ۲۰۰۶

ترا در میان شاخه های سبز گندم نشاندم
تا بارور شوند
ترا به بوته های سبز دشت سپردم
بر زمین گسترده نشستم
و ترا به نام خواندم
دامان گلدارم را بسترت نمودم
و به خواب سپردمت
خوابی آرام چون گامهای سبکوار ابرهای سپید
انگشتانم را به گیسوانت راه بردم
و مخمل مشکی گیسوانت را آشفتم
و تو خواب بودی
خوابی عمیق
عمیق تر از درون شیشه ای پنجره ام
ترا به خواب سپردم تا به خواب بینی
به چه می اندیشم
...دره های سبز بارانی
دشتهایی با گوسفندان سفید
گندمزارهای طلایی
پرچین های خموش
آسمانی پر ابر
ترا به دست خواب دادم
تا با او
از کنار شمشادها بگذری
و به باغچه ی خانه ای که می شناختم وارد شوی
و گلهای بنفش ریحان را ببویی
ترا به دست باد سپردم
تا بوته های صورتی بادکنکها را لمس کنی
نشان آ ن کوه آشنای ستبر را به تو دادم
تا از آن بالا روی
و مرا به خاطر آوری
و بدانی که اینها همه کودکی من بودند
ترا به خواب سپردم
تا بدانی به چه می اندیشم
منی که اینچنین باغ را در آغوش گرفته ام
و باران را می نوشم
مرجان خسروی ۲۰۰۶

مرجان خسروی
در آن سوی جهانی.
آنجا چه خبر؟
آیا آنجا هست کسی؟
آیا آنجا در گوشَت
میخواند نفسی،
نغمه عشق مرا؟
ناله های هوسم را به ادراک هوایت دادم.
زارهای محبت،
در سینه گریست.
بوسه های خالی از گرمی و خونت،
سرد کرده هوای داغ افسرده من را.
تو در آن سوی جهانی
اما
میچشم
طعم آن بوسه که هر روزه هزارانش را
می فرستی با باد!
میسپاریش به دست باران ،
تا بشوید
گرد این راه دراز.
تو در آن سوی جهانی،
آری.
اما
آرزو دارم شبی
که به یاد تو و آن خوی قشنگ،
چشم نهادم بر هم،
صبحی را دیدار کنم
که " آن سوی جهان " ،
دور نباشد از من.
و من دلداده
بتوانم بوسم
آن لبان گرم و پر خون تو را.
سیامک بهروز ۲۰۰۶

مرجان خسروی
آشتی با عشق مدیون اوست.
و تو
فرآورده و ثمره آنهمه قهری!

مرجان خسروی
گلی خوشبو بر طاقچه.
سیگاری نیمه پرداخته،
روشن و در حال فحاشی!
صدای غمگین پدر از فرسنگها سال،
سکوت غمبار پر از دلسوزیهای محبت را شکست.
خاطرم دلشوره گرفت
و در میانه راه انهدام
دوباره جان یافت.
هوای دل انگیز بهاری
و گلی خوشبو در قاب نقاشی.
سیگاری سوخته و پر از خاکستر،
از فحاشی به التماس افتاده است!
صدای شاد و لبخند جان بخش دلربا،
خاطره ای شیرین در میان فحاشی های دود سیگار.
آشتی با خاطره ها، تنها راه مرتعش کردن امواج لحظه هاست!
سیامک بهروز ۲۰۰۶
