تبليغاتX
" فرصتی دیگر برای عشق "
آه که دلسوزی فایده ای ندارد - باید نفرت را سوزاند و به عشق فرصتی داد.
 

در کودکی همیشه دلم میخواست با جوجه هایم حرف بزنم و زبان کرم ابریشم هایم

را بدانم! دلم میخواست به بلندترین مکانها سفر کنم و با سبزترین چمنها بازی کنم!

جواد را هم هر کس میزد دوست داشتم بدترین بلاها به سرش بیاید! آخر جواد خیلی

کوچک و مظلوم بود. همه بچه ها به او زور می گفتند و تو سرش می زدند!

هر وقت جوجه ها با هم دعوا میکردند و ضعیف ترین آنها به وسیله بقیه له و لورده

می شد، همیشه به کمک جوجه کتک خوره میشتافتم و گاهی چند تا تلنگر حسابی

هم نثار جوجه قلدرها میکردم!

که یکدفعه آنقدر محکم زده بودم تو سر یکی از این قلدرها که خون دماغ شد و مرد!

با خودم گفتم: " حقش بود . میخواست زور نگه!! "

/ / / / / / / /

هر وقت بوی پاک کنهای عطردار و پفک نمکی با هم مخلوط میشود کیف مدرسه ام

به یادم می آید! و به دنبال آن مدرسه مان و " آقای پرستو " ناظم بداخلاق اما مقتدر

مدرسه را!

زندگی زیباتر می شود. چمنها سبزتر و خورشید تابان تر! وقتی آنروزها را به خاطر

می آورم پدرم زنده می شود. محبت گل می کند.

نوازش دست پدر ارزش خود را به رخم میکشد!

کوه ها افراشته ترند.

/ / / / / / / / /

آخ که آنروزها چقدر دلم میخواست جوجه هایم را از سرانجام این زندگی کوتاهشان

آگاه میکردم. سرانجامی که زود میرسید!

یا به کرمهای ابریشم هشدار رسیدن شاپرکها را میدادم که خودشان را داخل پیله -

هایشان پنهان نکنند و از شاپرکها نترسند!

آخه آنها از شاپرکها می ترسیدند و با پنهان کردن خود در پیله، مثلا از دست آنها

فرار میکردند! اما سرانجامِ کرمها هم مانند جوجه ها زود رس بود.

شاپرکها قبل از اینکه کرمها بفهمند از راه می رسیدند و آنها را میخوردند!

/ / / / / / / /

کودکی را دوست داشتم.

کودکی را گم کردم در حجم به ناتمام رسیده زندگی.

آن را میجویم هنوز

ولی افسوس که دیگر

آن حجم پر از سادگی و معصومیت به آخر خود رسیده است.

/ / / / / / / /

بزرگتر که شدم به جای جوجه کشی و کرم ابریشم کُشی، مثل همه بچه های هم-

سن و سال محل، تب دوچرخه دسته بلند آن هم با ترمزپایی! و تب اذیت کردن دختربچه های

محل، افتاد به جانم! ولی مدت زیادی طول نکشید که این اذیت کردنها به جاهای دیگری

کشیده شد!

بدون اینکه متوجه باشیم به جای اذیت کردنشان، برای محبت کردن و خدمت کردن به

آنها دست و پا می شکاندیم!!

با دخترها هم مانند جوجه ها نمیتوانستم حرف بزنم! فقط تنها فرقش این بود که با

وجود یکی بودن الفبای زبانم با الفبای دخترها ، حرف زدن با آنها مشکل تر بود

تا جوجه ها!!

ولی با فرشید در باره همه چیز صحبت میکردم که چقدر خوب میشد اگر دوچرخه ام

را از دست این وسوسه های هر روزه نجات میدادیم و بزرگ میشدیم و با " لطیفه "

عروسی میکردیم و تا ابد با هم دوست میماندیم!!

آخه از بخت بد، هر دویمان عاشق " لطیفه " شده بودیم!

که بعدها فهمیدیم که تنها ما عاشقان سینه چاک لطیفه نبودیم!!

ولی از بس من و فرشید همدیگر را دوست داشتیم حاضر نبودیم که به خاطر یک

زن!! رفاقتمان را به هم بزنیم!!

مخصوصا مثلا وقتی " سعید راد " را در یکی از صحنه های بزن بزن میدیدیم که

چگونه به خاطر رفیقش چاقو میخورد و میمرد ، بیشتر به هم نزدیک میشدیم و

احساس فداکاری نسبت به هم میکردیم!!

و این بود  که اولین عشقمان را با هم تقسیم کردیم!!

/ / / / / / / /

فداکاری در حالی که همه اجزای طبیعت سر جای خود به انجام وظیفه مشغولند.

فداکاری در شرایطی که فدایی داری!

احساس احتیاج به فداکاری باعث یک سری فعل و انفعالات در شخصیت آدمها میشود

که همین فعل و انفعالات باعث و بانی فاکتورهایی مانند خجل شدن، مورد تمسخر

قرار گرفتن و جدی تلقی نشدن هستند!

- همه چیزم فدای تو

- چرا؟

- چون خوابت را میبینم! چون وقتی به سویم میخندی قلبم را به میهمانی آینده ای

با تو دعوت میکنی!

- احمقی!

لطیفه پانزده سالش بود و من و فرشید یازده سال داشتیم.

یکی از روزهای تابستان بود و میدانستیم که لطیفه و خواهرش به استخر رفته اند.

با فرشید قرار گذاشتیم که برای آنها بستنی یخی بخریم و بعد از تعطیل شدن استخر

به آنها بدهیم که به خیال خودمان در این روز گرم تابستانی به لطیفه خدمتی کرده باشیم!

آن بستنی ها از آن بستنی آلاسکاییهایی بود که اگر ده تا از آنها را میخوردم سیر نمیشدم!

با فرشید هم مسابقه گذاشتیم که لطیفه بستنی را از دست هر کی بگیره، او را بیشتر

دوست داره!!

رقابتی که در ضمیر ناخود آگاهمان گُل کرده بود! من و فرشید آنقدر احساس رفاقت نسبت

به هم میکردیم که در قلبهایمان ازدواج کرده بودیم!! در غم و شادی همدیگر شریک بودیم.

شریک بودیم و بعدها فهمیدیم که تنها چیزی که نتوانستیم در آن شریک شویم دوست

داشته شدن بود!!

چون توانسته بودیم شریکی دوست بداریم!!

/ / / / / / / /

دوستم بدار همبازی.

دوستت دارم آنچنان آتشین

که اگر تمام شادیهایم را بخواهی

با باری از فداکاری و ایثار،

تقدیمت خواهم کرد.

مرجان خسروی

 چهارتا بستنی گرفتیم و به طرف استخر راه افتادیم. هما آنقدر گرم بود که بستنی ها

بدون هیچگونه تأملی شروع به آب شدن کردند! دقیقا میدانستیم که چه ساعتی از

استخر خارج میشوند و خرید بستنی ها را هم طوری تنظیم کرده بودیم که در آن

گرما، حداکثر بستنی ها را به مقصد برسانیم!

ولی از بخت بد ما، آن روز آنها دیرتر از معمول از درِ استخر خارج شدند! و بستنیها سیر

تصاعدی خود را در آب شدن شروع کردند!!

خلاصه پنج الی شش دقیقه دیر آمدند و نصف بستنی ها آب شد و شروع کرد از مچ و

آرنجمان به چکیدن!!

بالاخره آمدند!

لطیفه آنقدر لطیف و با طراوت شده بود که حاضر به زیر سلطه رفتنش میشدی!

با خواهر کوچکترش از فاصله ای نه چندان دور نمایان شدند. از بستنی ها چیز زیادی

نمانده بود! ولی از آن شوق رساندن الباقی آن به لطیفه ذره ای کاسته نشده بود!

بلکه از دیدن آن معبود حس رقابت به توان دو رسید و شروع کردیم به دویدن!!

انگار مسابقه دو در رشته صدمتر بود!

و نتیجه اش این شد که دو تا از چهار تا بستنی نقش آسفالت را به خود گرفت و

تبدیل به لیموناد داغ شد!

رسیدیم.

هن هن کنان سلام دست و پا شکسته ای دادیم و بدون مقدمه، بستنیهای وارفته

و از رده خارج شده را در حالی که از کف دستهایمان گرفته تا زیر آرنجهایمان غرق در

لیموناد نوچ شده بود را ، هر دو به طرف لطیفه نشانه گرفتیم!!

قطره ای از آرنج من چکید!

ناخودآگاه اول توجه من و بعد هم توجه لطیفه!

قطره چکیده شده را تا به زمین برسد دنبال کردیم و به زمین خوردنش را با نگاه کردن به

یکدیگر اطلاع دادیم!!

نگاهش را به طرف فرشید برگرداند و همان صحنه برایش تکرار شد! و بدون آنکه بستنی

را از دست یکی از ما بگیرد، با نگاهی همراه با لبخند تمسخرآمیزی به زهره نگاهی

انداخت که نزدیک بود از خنده ریسه بروند! که مطمئنم هرجا که این داستان را تعریف کرده

ریسه رفته و تعریف کرده!!

اما وقتی این دو نگاه معصوم که مملو از عشق و پاکی بود را دید که چه ملتمسانه منتظر

آنند که آنها را از این عذاب انتظار برهاند، خنده بر لبانش خشکید!

مکثی کرد و با همان لبان خنده بر آن خشکیده به طرف من به حرکت در آمد و گونه چپ

مرا بوسید! و سپس گونه راست فرشید را ! و بعد بستنی فرشید را که نزدیک زهره ایستاده

بود را از او گرفت و به زهره داد!

بستنی خودش را هم از دست من گرفت!

/ / / / / / / /

پیروزی!

چشیدن طعم لطیفه!

سعی در به خاطر سپردن طعم نخستین تماس!

پرواز در صحنه بی پایان مبهوتی!

وقتی به چیزی میرسی که آرزوی آن را داشتی همه چیز سهل میشود و لغزنده!

اما اگر به چیزی که انتظار آن را نداشتی برسی، همه چیز مبهوت است و هیچ جنبنده ای

جنبنده نیست!

/ / / / / / / /

انتظار همه چیز را داشتیم به جز بوسه لطیفه! تا سنهای هفده، هجده سالگی گونه چپم

را یواشکی از جاهای دیگر بدنم بیشتر دوست داشتم!!

از آن روز به بعد همه چیز برایم عوض شد. دیگر نوارپیچی کردن دوچرخه، جوجه بازی و تیله-

بازی ارضایم نمیکرد. و از وقتی شنیدم که لطیفه با پسرخاله اش که در دانشکده افسری

مشغول بود نامزد کرده، از هرچی ارتشی بود بدم آمد!!

پسرخاله ها هم داشتند از چشمم میافتادند! فکر میکردم همه پسرخاله ها با دخترخاله-

ها یشان عروسی میکنند! و چون خودم هم خواهر داشتم و هم پسرخاله، عقد آنها را در

تخیلاتم بسته بودم!! و شاید همین افکار بود که باعث شد بعدها عاشق یکی از دختر-

خاله هایم بشوم!!

ولی با فرشید سر این موضوع که لطیفه کدام یک از ما را بیشتر دوست داشت،

جر و بحث و بگو مگو داشتیم!! فرشید میگفت چون اول بستنی را از دست او گرفته، پس

شرط بندی را او برده و لطیفه او را بیشتر دوست دارد!!

اما من میگفتم که لطیفه بستنی مرا خورد پس منو بیشتر دوست داره!!

وقتی در سن بیست ویک سالگی، یعنی بعد از ده سال که یکدیگر را دیدیم هنوز سر

این موضوع بحث داشتیم و حسابی به یاد آن روز خندیدیم!!

/ / / / / / /

گذر لحظه ها در پناه خاطرات تلخ و شیرین.

از کجا باید سفر آغاز کنیم؟

از کدامین روز باید

در مسیر واقعیت گام برداشت؟

گذر لحظه ها در پناه پشیمانی.

از کجا باید توبه آغاز کنیم؟!

از کدامین روز باید

از حقیقت دوری کنیم؟! 

                               

 

تا آنجا که به خاطر دارم عاشق بودم!

همیشه عاشق پدرم بودم. همیشه منتظر ورودش به خانه بودم. هر شب که از کار

به خانه می آمد، انگاری که خدا دوباره به خانه مان قدم گذاشته!

بوی تنش برایم امنیت می ساخت.

لبخندش برایم شادی آفرین بود و صدایش به من زندگی میداد!

وجودش را برای خودم ابدی کرده بودم! و مرگش برایم غیر قابل تصور شده بود.

ولی وقتی مُرد مرگش به تصویر کشیده شد. از آن اتفاقی که تمام طول عمرم از آن

میترسیدم، بالاخره اتفاق افتاد!

در همه مدتی که او را شناختم، هزاران بار او را در خیالم کشته بودم و برایش اشک ها ریختم!

 

گریستن برای رسیدن مرگت!

چون میدانم روزی ثمره هم آغوشیت با زندگی،

بزرگترین غم دنیا را برایم به ارمغان خواهد آورد!

چون میدانم.

میدانم روزی نخواهی بود.

و آن روز زندگیم معنیش را به مرگت خواهد سپرد!

/ / / / / / /

دل آشوبم،

دلم تنگه برای دلنوازی!

سرم پر ز فراوانی خواهش،

دلم تنگه برای بردباری!

ز قلبم میتراود بوی عشق و بوی شادی،

دلم تنگه برای قلب خواهشگر یاری!

آرزویم مثل پرواز تخیل بی نهایت،

دلم تنگه برای اوج گیری در لطافت!

درد و رنجم از برای آن همه خوبی است،

دلم تنگه برایت!

/ / / / / / /

زبان جوجه ها را که یاد نگرفتم هیچ، جوجه ها را هم از یاد بردم!

بوسه لطیفه را روی گونه چپم که هیچ، خود لطیفه را هم از یاد بردم!

خیلی ها آمدند و رفتند. از یادشان بردم!

اما پدر عزیزم ، تو هم آمدی و رفتی، ولی خوب میدانم که یادت ز یادم نخواهد رفت!

 

به یاد پدر عزیزم، فریدون بهروز.

سیامک بهروز ۲۰۰۳                      

+ نوشته شده در  2006/11/15ساعت 1:22 AM  توسط سیامک بهروز  | 

 

دلم آزردهً عشق است.


هر لحظه در این زندگی اجباری،
یادگاری است.


یاد آن عشق که هر ثانیه را میجود از دوری یار!


یاد آن وسوسه های آتشین
که با بوی تنت و با عطر فضای آرزو میپیچید!

دلم از خواب زمستانی دل،
آزرده است.


خاطرم زمزمه عشق به گوش میخواند،
دل آزرده عاشق
به تمنای لطافت
به جانبازی نامحدود زمان
اعتمادی دارد!

اعتمادی ژرف در عمق وجود خواستن.

 

سیامک بهروز ۲۰۰۶

نقاشی : مرجان خسروی

+ نوشته شده در  2006/11/11ساعت 9:18 PM  توسط سیامک بهروز  | 

 

«قيصر» و قضيۀ آن سانسور «سه حرفی»

علیرضا افزودی


 

تاريخ صد سالۀ سينماي ايران را اگر ورق بزنيم، بدون اغراق جايي از آن به فيلم «قيصر» مي‌رسيم. چون نمي‌شود تاريخ سينماي ايران را نوشت و از «قيصر» ننوشت.

فيلم «قيصر»، فصل تازه‌ و قابل بحثي در سينماي معاصر ايران، و آغازي خجسته براي بعضي بدعت‌ها بود، و همچنين شروع و اولين کار، براي کساني که امروزه از نام‌آوران دنياي هنر و سينماي ايران هستند. «قيصر» به کلام ديگر فيلم «اولين‌ها» بود و هست.


پوستر فیلم قیصر ساخته مسعود کیمیایی

از «مسعود کيميايي» که سناريو و کارگرداني فيلم از او بود بگيريم، تا نام‌هايي چون «عباس کيارستمي» که تيتراژ فيلم را به‌طور مستقل ساخت و اولين کار سينمايي او محسوب مي‌شود. «امير نادري»، که عکاس پشت صحنۀ فيلم بود. «اسفنديار منفردزاده»، که اولين موسيقي متن فيلم را در تاريخ سينماي ايران ساخت و به موسيقي فيلم در ايران هويت بخشيد. و «جمشيد مشايخي» و «بهمن مفيد» که اولين کار و بازي‌هاي سينمايي اين دو هنرمند و بازيگر تئاتر بود. «بهمن مفيد» در اين باره مي‌گويد:
«سال 1347 ما يك عده بوديم كه از اداره فرهنگ و هنر بيرون آمده بوديم. از جمله من، بهرام بيضايي، پرويز فني‌زاده، محمدعلي كشاورز و جمشيد مشايخي. قبل از آن هم به همه ما پيشنهاد فيلم شده بود، ولي آن موقع كسي كه در وزارت فرهنگ و هنر بود نمي‌توانست در فيلم سينمايي بازي كند. اعتصابي براي حقوقمان كرديم و گفتيم تا درست نشود برنمي‌گرديم. در واقع همه دوست داشتند از اداره تئاتر بيرون بيايند. تا آن موقع هيچ كار سينمايي را قبول نكرده بودم. حتي قبلش كيميايي از من خواسته بود. من و كيميايي بچه محل و از قديم رفيق بوديم، ولي آن موقع وقتي من آمدم بيرون، قبول كردم كه در قيصر حضور داشته باشم. كيميايي سعي كرد در قيصر همه بچه‌ها بازيگر شوند. مشايخي قرار شد در نقش فرمان باشد و محمدعلي كشاورز، خان‌دايي. من هم رفاقتي قرار شد همان نقش را بازي كنم كه كردم. در همان موقع، كار ما در اداره تئاتر درست شد و حقوق‌ها بالا رفت. كشاورز سريع برگشت و در فيلم بازي نكرد. مشايخي هم كه هميشه سرقولش هست گفت: ما اين قول را داده‌ايم و بايد اين كار را بكنيم، و اجازه گرفت و بازي كرد و نقش خان‌دايي را گرفت. ناصر ملک‌مطيعي هم فرمان شد....»

اگر بخواهيم از همه آنهايي که فيلم «قيصر» را ديده‌اند، چند صحنه از فيلم، يا جمله‌اي از گفت‌وگوهاي آن را به‌ياد آورند و بگويند، حتما که نمونه‌هاي متفاوتي را خواهيم شنيد. ولي با حدس قريب به يقين مي‌توان گفت يک صحنه در اين به‌ياد‌آوري‌ها مشترک است و آن هم صحنۀ تک‌گويي يا آن يک تکه مونولوگي که «بهمن مفيد» در قهوه‌خانه «قصۀ دراز با بروبچه‌ها براي دواخوري به دربند رفتن‌شان» را تعريف مي‌کند. «بهمن مفيد» خود در مصاحبه‌اش مي‌گويد: «اين صحنه درست سرجايش واقع شد. در «قيصر» تا آن‌جا ريتم فيلم کند است، و بعد از گفتار من ريتم فيلم عوض و تند مي‌شود....»

شايد جالب باشد اگر بدانيم که متن اين تک‌گويي از قبل در سناريو نبوده و قصۀ «دواخوري» از ابداعات و شيرين‌کاري‌هاي «بهمن مفيد» بود. خود او در اين‌باره مي‌گويد:
«از بچگي قبل از اين‌كه ايشان [کيميايي] فيلمساز شوند،گاه با بچه‌محل‌ها سرميدان ژاله جمع مي‌شديم و من اين تكه را اجرا مي‌كردم. كيميايي در عالم رفاقت خواست آن را در فيلم بازي کنم. من آن تكه را كه بازي كردم، خيلي مورد پسند همه قرار گرفت و مشهور شده بودم. وقتي غروب‌ها از اداره تئاتر در ميدان فردوسي به سمت ميدان ژاله بر مي‌گشتم، يادم است سر چهارراه‌ها يكي از جوان‌ها معركه گرفته بود و براي بقيه آن تكه متن را اجرا مي‌كرد؛ حسابي در دهن‌ها افتاده بود....»

از اين حاشيه‌نويسي‌ها و خرده خاطرات، درباره و مربوط به فيلم «قيصر» کم نيست، شايد وقتي ديگر باز هم مواردي از اين‌دست را با هم مرور کنيم و به خاطر بياوريم. ولي دست به نقد مي‌توان صداي «بهمن مفيد» در آن تکه بازي را می‌توانید این پایین بشنويد.

قبل از شنيدن صداي اين صحنه از فيلم، و به همين بهانه نکته‌اي را هم گفته باشم که در عين نه‌چندان مهم بودن و پيش‌پا افتادگي آن، در ضمن نمونه‌اي است از نوع و اعمال سانسور، که انگار جزئي از پيکرۀ هفت‌ اندام هنر در تاريخ معاصر ما بوده و هست.

مي‌دانيم که نمايش فيلم «قيصر» در دورۀ حکومت پيشين و در سال ۱۳۸۴، از همان آغاز و قبل از اکران شدن آن، دوره‌اي را در کشاکش بخش‌هاي مختلف «ادارۀ سانسور وزارت فرهنگ و هنر» معطل مانده و حتي بعد از اجازۀ نمايش، چند روزي از اکران عمومي آن نگذشته، «بنا به‌دستور» آن‌را پايين کشيده‌اند!

در «زندگي‌نامۀ بهروز وثوقي» مي‌خوانيم:
«... قرار است «قيصر» تا شب عيد، ده روزي روي پرده باشد و نمايش موفقش ادامه يابد. اما ناگهان چهارشنبۀ بعد، فيلم را «مي‌کشند پايين» و براي دو سه روز باقي مانده، فيلم ديگري را نمايش مي‌دهند. پرس‌ و جو مي‌کنند. بهروز به شباويز تلفن مي‌زند. شباويز مي‌گويد: فيلم را ادارۀ سانسور کشيده پائين. گفته‌اند برخلاف مصالح اجتماعي است و توليد فساد مي‌کند...

بهروز مي‌رود ادارۀ سانسور، آن‌جا روزنامه‌ها را نشانش مي‌دهند و مي‌گويند که اين فيلم تاثير بد مي‌گذارد روي جوان‌هاي مردم، و باعث فساد جامعه و چاقوکشي مي‌شود.

چه کنيم؟ چه نکنيم؟ بالاخره رضايت مي‌دهند که از تعداد ضربه‌هاي چاقويي که قيصر به برادران آق‌منگل مي‌زند و گويا هر کدام دوازده ضربه بوده، کاسته شود.

ـ قرار شد ضربه‌هاي چاقو را بکنيم سه تا ... البته کلي چک و چانه زديم تا قبول کردند.»

[صفحه‌های ۱۳۹ و ۱۴۰ از کتاب زندگي‌نامۀ بهروز وثوقي، نوشتۀ ناصر زراعتي]

خب حالا مي‌شود اينطور حساب کرد که مسئولان «ادارۀ سانسور وزارت فرهنگ و هنر» خيلي به‌ فکر اخلاق اجتماعي در جامعه بوده‌اند و بالاخره بايد که از بابت حقوقي که مي‌گرفتند، کاري هم مي‌کرده‌اند. اين جلسات «چک و چانه زدن» براي تقليل دوازده ضربه، به سه ضربه، لابد کلي کار برده و جزو ساعات کاري به حساب آمده است! ولي اين نمونۀ سانسور در آن تکه از بازي «بهمن مفيد» در صحنۀ قهوه‌خانه ديگر از آن حرف‌هاست. در واقع بيشتر مصداق از پاپ، کاتوليک‌تر شدن بازبين يا مسئولي است که در ادارۀ سانسور وزارت فرهنگ و هنر مشغول بوده. نام محلي که راوي قصۀ «دواخوري» چشم باز مي‌کند و خود را آنجا مي‌بيند، در نسخۀ اصلي نمايش فيلم، «تيغ خورده» است!

آن صحنه را که حتما به‌ياد داريد:
«قيصر» از آبادان برگشته. از آنچه که کريم و منصور آق‌منگل، بر سر خان‌داداش و خواهر او آورده‌اند باخبر شده. حالا وارد قهوه‌خانۀ زيرگذر مي‌شود. از راديو صداي مرضيه که ترانۀ برگ خزان را مي‌خواند، شنيده مي‌شود. صاحب قهوه‌خانه، به حرمت مرگ «فرمان» که از کسبۀ محل بود، و عزاي قيصر، شاگرد خود را مي‌گويد که راديو را خاموش کند.

فضاي قهوه‌خانه با همهمه‌اي که در آن است، در عين حال در سکوتي که رنگي از احترام، و شايد نوعي خود را کنار کشيدن، از ترس درگير شدن با شر و گرفتاري است، در خود گرفته. «قيصر» سر ميزي چندتايي از بچه‌محل‌هاي قديمي را مي‌بيند. به آنجا کشيده مي‌شود و مي‌نشيند. سلام و عليک و سرسلامتي‌اي از سوي جمع، و بعد در پرسش قيصر که: تو چرا اين ريختي شدي؟ ماجرايي به روايت «بهمن مفيد» مي‌شنويم که:
او عليرغم ميلش، به همراه چند نفري از دوستان، سوار ماشين مي‌شوند و براي شادخواري به هتل کوهپايه دربند مي‌روند. يکي از جمع به سلامتي کسي که راوي چندان با او ميانۀ خوشي نداشته مي‌نوشد. از اين بابت درگير مي‌شوند و چاقو مي‌کشند. راوي ماجرا، تاکسي‌اي مي‌گيرد و به شهر برمي‌گردد. سر کوچه برلن، دم مغازۀ نقره‌فروشي که پياده مي‌شود، تنه‌اش مي‌خورد به تنۀ يک «پسرۀ هيکل‌ميزون» و طرف با سيلي مي‌گذارد بيخ گوشش و او مي‌افتد توي جوب. بلند مي‌شود. ضمن اينکه در جيب‌هايش دنبال چاقوي زنجاني‌اش مي‌گردد، کرکري هم مي‌خواند. «هيکل ميزون» چک دوم را مي‌خواباند.

راوي ماجرا، چشمش را که باز مي‌کند مي‌بيند در مريض‌خونۀ روس‌هاست. که همان «بيمارستان شوروي» معروف تهران است.
«دست کردم جيبم که برم و بيام، چشمو وا کردم ديدم مريضخونه روسام».

کلمۀ «روس» با سه حرف «ر»، «و»، «س»، در باند صداي فيلم «تيغ خورده» ولي«آم» آن باقي مانده است. پس تلفظ گوينده را مي‌شنويم «مريض‌خونآم»!

راستش نمي‌دانم، آيا اين حساسيت بيش‌ از اندازه به اسم و کلمۀ «روس»، ناشي از هراس کل حکومت شاه مي‌شد. يا کاسۀ داغ‌تر از آش شدن ماموران ادارۀ سانسور بود؟ به‌هرحال بيمارستان شوروي يا آنچنانکه مردم کوجه و بازار مي‌گفتند: «مريضخونۀ روسا»، موسسه‌اي غيرقانوني يا سازماني مخفي نبود.

مي‌گويند: «صخره‌هاي بزرگي که از دل کوه بيرون زده‌اند، گاه مي‌بيني به چند سنگ‌ريزه بند است.» آيا همين موردهاي خرد و ريز و کوچک نيست که جمع مي‌شود و در تکرار خود، حوصلۀ آدمي را سر مي‌برد و صخره به دره درمي‌غلتد.

و البته ما جماعت هم به‌نوبه خود چندان معصوم و بي‌تقصير نيستيم. ما ملت! مردمي که از اولين روز نمايش فيلم «قيصر» و جذبه و جذابيت اين صحنه و آن تک‌گويي، آن را حفظ شديم و اينجا و آنجا و همه‌جا، جمله به جملۀ آن را بر کرديم و حتي بهتر از خود بازيگر فيلم گفتيم و بازي کرديم، هيچ‌وقت نه پرسيديم، و نه فکر کرديم که: بعد از آنکه دستمان را کرديم توي جيب‌مان تا بريم و بياييم، چشممان که باز شد، ديديم کجا هستيم!؟
راستي کجا بوديم؟

. . . ها يادم آمد!
مي‌خواستيم صداي اين بخش از فيلم را بشنويم!

برگرفته شده از سایت رادیو زمانه

 

 

****************

الحق که " قیصر " انقلابی بود در سینمای هندی مَآب و موزیکال ( فردینی )

ایران.

آن صحنه را به خاطر دارید که وقتی قیصر پس از کشتن برادر دوم به خونه میاد.

خان دایی در حال عوض کردن آب تُنگ ماهی هاست.

و با قیصر جرّ و بحثش میشه و به کلی ماهی ها و تُنگ خالی از آب آنها از یادش

میره!

یکمرتبه قیصر متوجه ماهی ها میشه و سراسیمه برای نجات جون ماهی ها

میشتابه!! قیصری که تا به حال دو تا آدم را با چاقو کشته و یکی دیگه هم تو راهه!

اینجا آقای کیمیایی به ما نشون میده که " قیصر " قاتل نبود و قاتل به دنیا نیومده بود.

این شرایط و زمانه است که او را وادار به قتل کرده است وگرنه او طاقت دیدن مرگ

ماهیها را هم نداشت!!

سیامک بهروز

+ نوشته شده در  2006/11/9ساعت 0:22 AM  توسط سیامک بهروز  | 

 

رودی خواهم ساخت،

نه طویل.

نه عریض.

که آنورش خوش باشند.

که آخرش،

بی تردید،

جای ماندن باشد.

****

رودی که آخرش،

شاید بحر خداست.

و بر آن رودک خوش آب و هوا،

قایقی خواهم ساخت.

قایقی

نه بزرگ.

نه سریع.

بلکه محکم و پاینده.

بلکه لبریز شده از اطمینان.

********

میروم با قایق،

که رسم به آخر رود خودم.

شاید تا به خدا!

تا که شاید

بتوان پرواز کنم.

و در آب سوی افق

شاید

چون ماهی سرگردانی

صید شوی!

صیاد منم،

که تو را در همه عمر به تن داشتمت!

و همان دام خراب و دل بشکسته من

رام تو بود.

تو در این رودک من رها شدی

و مرا تا به افقهای مدید،

کنکاش کنان،

میکشاندی هر سو.

میپراندی هر کو.

اما

اگر

آخر رودک نشود پی به تو برد

دیگرم نتوانم که به دنبال معانی بدوم!

 

کاشکی

آخر رودک من،

بحر تو بود.

 

سیامک بهروز ۲۰۰۶

 

نقاشی: مرجان خسروی

+ نوشته شده در  2006/11/6ساعت 2:13 AM  توسط سیامک بهروز  | 

 

خسته ام از این همه خستگی.
دلمرده ام از این جمع زندگان.
آلوده تنفس در این فضای زباله زده،
و مجبور به خزیدن برای رسیدن به ملوکولهای هوا.

خسته ام.
خوابی سنگین مرا فرا گرفته است.
چشمانم از سنگینی بار این سالها
تاب و توان خویش را به خستگی تسلیم کرده اند.

خسته ام .
میخواهم بخوابم.

سیامک بهروز ۲۰۰۶

نقاشی : مرجان خسروی

+ نوشته شده در  2006/11/5ساعت 1:17 AM  توسط سیامک بهروز  | 

 

بهترین راه برای دان لود نشدن دوری کردن از هرگونه لینکهای  لوس آنجلسی

 و سایتهای مبتذله!!در غیر این صورت در هر لحظه امکان dl شدن شما میره!

زیرا این دان لودها  رابطه ای نزدیک با این جوامع دارن!

و اگر خدایی ناکرده این اتفاق بیافتد غیر از اینکه به صورت ADSL دان لود

میشوید بلکه با کد ssendam.>/hsaw-niarb?؟یزغم/ یوشتسش>?//hfjbhg 

مخلوط شده و تا ابد در جهل مرکب میمانید!

منظور از "مرکب " ، مرکب نیست بلکه "مرکب "است!

جهلی که در مرکب خطاطی موجوده ناگفتنیست و آن جملات زیبا و پرمعنی 

را که بر در و دیوار و روی کاغذ لیز خطاطی میخوانید، علم خطاط است که

جهل آن مرکب را پنهان میدارد!

مرکب جاهل است!

و اگر dl شوید به عبارتی به مرکب تبدیل میشوید.

حالا رنگ مرکب بستگی به مسائل متعددی داره و اگر قول بدید که مرا dl نکنید

برای شما این مسائل را توضیح خواهم داد.

۱- اشخاصی به مرکب "مانگان " ( قرمز )  تبدیل میشوند که از نظر ضریب هوشی

در سطحی بالاتر از سطح زمین قرار گرفته شده باشند.

۲- اشخاصی عاقبتشان رنگ " سیان " ( آبی ) است که آرام و پرقرار با دلی مملو

از آرامش و صلح و عدالت در مسیر سوزان عاشقی به دنبال مکانی خنک و دل نواز

میگردند اما دریغا که بدون هوده و ثمر در این مسیر میسوزند!

۳- کسانی به رنگ " یلو " (زرد )مبدل میشوند که از لحاظ معنوی ثبات و استقلال ندارند

و همیشه باید بر دیگری تکیه کنند! اما قلب خوبی دارند. سکته در میانشان خیلی

زیاد اتفاق می افتد!

پس بنابراین توجه داشته باشید که اگر زمانی با خطر دان لود شدن روبرو شدید

بلافاصله با شماره صفر صفر، دو صفر، صفر تماس حاصل کنید و تا آخر عمر خود

و اولین دو نفری که با آنها برخورد نزدیک از نوع اول پیدا کردید را از شر هکرهای

خوش مشرب رها ساخته و تا ابدالدهر از ترس دان لود شدن خلاص شوید.

حال آمدیم و یک نفر دان لود شد ! آیا میتوان آن را " ری دان لود " کرد ؟!

( با زبان دیپلم به پایین یعنی:  re-dl ) !

جواب این سوال چنین است:

" آری میشود. خوب هم میشود! "

فقط کافیست که هنگام اقامت در فایلهای مختلف به هیچ وجه آدامس نجوید

زیرا اسید معده شما زیاد ترشح خواهد کرد و در نتیجه احتمال ترش کردن زیاد

میشود و اگر خدایی ناکرده بعد از دان لود ترش کنید دیگر کارتان به تعویض کارت

اینترنتیتان کشیده میشود. حالا از من گفتن و از شما آدامس جویدن!

اصلا من نمیدونم فایده این آدامس چیه؟ تو خیابونها و پیاده روها را هم که نگاه

کنید روی زمین پر آدامس له و لورده شده و پهن شده میبینید!

چندی پیش یک نقاش انگلیسی به رنگ کردن این آدامسهای کف خیابان میپردازد!!!

 ظاهرا او هم دل خوشی از آدامس نداشت که بدین وسیله انتقامش را از آدامس

میگیره و آن را به چیز دیگری تبدیل میکنه!

اصولا آدامس آدم را جلف میکند! زنان که ابدا نباید به آدامس لب بزنند چون لب زنها

بسیار ظریف و شکننده است و اگر خدایی ناکرده قطره ای از آن اسید معده که بر اثر

آدامس جوی تولید شده است بر اثر آروغ زدن یا لب گرفتن از کسی که آروغ زده و

مقدار کمی اسید روی لبانش نقش بسته است و یا حتی از طریق پشه یا زالو

هم قابل انتقال است!

میگویم زالو زیرا خودم شاهد حمله زالو به لب بودم! و دیدم که چطور آن زالوچه

اسید معده مرا بر لبان یک زیبای خفته بد شانس چکانید و خون لبانش را تا

آخرین مویرگ نوش جان کرد!

آخه چند وقتها پیش یکی از دوستام برام یه بچه زالو آورد! خیلی ناز بود!! وقتی

دیدمش دلم ضعف رفت! اولش نمیخواستم قبول نکنم چون نگهداری حیوون

مسئولیت داره و باید براش وقت بذاری. ولی وقتی دیدمش از همون لحظه اول

مشتریش شدم!

که آخرسر اینجوری جواب خوبیهای منو داد!! دوست دخترم را آورده بودم خونه

که بی حیا بدون اینکه اجازه بگیره یا حد اقل تعارف کنه، پرید و لبشو گرفت!!

خیلیها میگن که این به خاطر تربیت بدنی ای است که من در طول دوران

طفولیتش به او داده بودم . آخه وقتی بچه بود به جای خون خشک بهش جیگر

و خون گروه o+ میدادم که بچه تقویت بشه. ولی به جای اینکه تربیت بشه

وحشی شد!!

همونطور که همه میدونن شخصیت هر انسانی در کودکی شکل میگیره و یا

لااقل تاثیر زیادی داره. بنابر گزارش یونایتد پرس و منچستر یونایتد بیش از ۶۰٪

از بازنشستگان بیوه نما ، کودکان بین ۳۵ تا ۵۵ سال هستند که طبق یکی از

نظریه های ماتریالیسم عمل نکرده اند و تغییری در آنها حاصل نشده است.

طبق قانون دوم بند شانزدهم اگر پاراگراف اول نبود ، دومی دست راست مستقیم

نرسیده به قانون بعدی تبصره سوم پلاک ۳۶۵ / آ۲ ، مجرمین بیوه نما، محکوم به

یک دقیقه و ۱۴ ثانیه حبس در زندان زنان باردار و پرداخت هزار نادری و دان لود

شدن با اعمال شاقه شدند.

آها راستی داشتم در باره "ری دان لود" حرف میزدم که سوالات پیاپی شما مرا از

مسیر صحبت دور کرد.

حالا که اینطور شد بقیه اش را تعریف نمیکنم به دو علت:

۱- تا اینکه یاد بگیرید وسط حرف آدم نپرین اون هم با پرهای چیده شده!

۲- این چرندیاتم طولانی شد و میترسم دیگه به وبلاگم نیاین !!

 

سیامک بهروز

ببینید و عبرت بگیرید!! این فیل بخت برگشته هواسش نبود دان لودش کردند!!

حالا این فیل کوچولو زیر دست این پدر و مادر چطور میتونه فیل خوب و ماثری در جامعه بشه؟!!

به چشماش نگاه کنید!! دل آدم ضعف میره!!

 

+ نوشته شده در  2006/11/2ساعت 1:24 AM  توسط سیامک بهروز  | 

 

در برابر اوج فشارهای وارده بر نیلگون آبی نفتی بی واژه گیها، از فرط

پژوهشهای بی حاصل و از کمبود سایه های نترس، خیلی هوای هفت-

سین کرده ام!

از بس که در زیر فشار اماکن عمومی استفراغ کردیم و بالا نیاوردیم خسته

شدم! دلم میخواست یه گوشه دنیا، تنهای تنها با همه آنهایی که

دوستشان دارم به کشف خودم میپرداختم!

تنها...

تنها با کرده هایم و تنها با پشیمانیهای بی سود.

با تو،

تنها. 

بی تو،

تنها.

تنها، تنها نیستند که تنهایی را از تنها میگیرند!

خاطرات هم تنهایند!

بی تو.

بی من.

سطرهای گمشده در قعر تاریخند که موضع و موقعیت ما را برای دشمن مشخص

میکنند!

معانی شکسته و غلط بند زده شده هایی که واژه ها را معنی زدایی میکنند!

آنهایند که تو را و مرا وادار به تنهایی میکنند و خودشان با تنها تنهاتر از ما هستند!!

 

ما همه تنهاییم.

همه با هم تنهاییم.

 

سیامک بهروز ۲۰۰۶

اشر

 

+ نوشته شده در  2006/10/29ساعت 2:21 AM  توسط سیامک بهروز  | 

 

در آستان دوباره تنهایی،

عطر جانسوز خاطراتت

تمامی وجود خسته پر وحشی ام را در خود میبلعد.

و در دورترهای یاد و آرزو

به قدرت فراموشیم آفرین میگوید! 

 

سیامک بهروز

نقاشی: مهدی راوندی

+ نوشته شده در  2006/10/26ساعت 11:46 PM  توسط سیامک بهروز  | 

 

شاید نیم پاسخی به مقاله " علیه موسیقی زیرزمینی".

 

روز ۲۲ اکتبر ۲۰۰۶ شاهد یک تحول، یک حرکت و تغییر در موزیک ایران بودم.

در شهر "زندام" هلند کنسرتی اجرا شد که از گروه های مختلف ایرانی

از اروپا و ایران برای شرکت در این کنسرت دعوت شده بودند.

برگزاری این فستیوال با همکاری مستقیم و کارای رادیو زمانه    به اجرا در آمد.

سبک کارها " هارد راک "، " هیپ هاپ" و "رپ" بودند که اکثرا به زبان فارسی

اجرا شدند.

برای من که خیلی تازگی داشت که Hard Rrock  با زبان فارسی گوش میکردم!

یکی از گروه هایی که بسیار درخشید گروه گروه " اوهام" O-HUM بود که اشعار

حافظ را در قالب Hard Rock اجرا کردند که من این کار را کاری بسیار نوآور و

پیشرو میبینم.

گروه " اوهام " O-HUM از ایران

من همیشه بر این عقیده بودم که موزیسینهایی که در ایران کار میکنند بسیار

سطح بالاتر و هنری تر کار میکنند تا همکارهایشان در لوس آنجلس که اینرا هم

واضح در روز یکشنبه دیدم!!

من معتقدم که در جوامع بسته، هنر بر خلاف علم و تکنولوژی پیشرفت بیشتری

دارد تا در جوامع آزاد که من و همه کسانی که در کنسرت "زندام" حضور داشتیم

شاهد آن بودیم که مثلا " فرزاد گلپایگانی " (از ایران) چگونه با گیتار خود هوش از

سر همه مان برده بود!

در حالی که لوس آنجلسی ها هنوز دنبال همان شش و هشتهای خودشان هستند!

 

نام کنسرت " موسیقی زیرزمینی" بود که حقا یک سیم گیتارشون میارزید به

تمام سابقه بعضی از به اصطلاح هنرمندان لوس آنجلسی!

واقعا تا کی جوانان ما میخواهند گو گوش و ابی و داریوش و شهرام شب پره گوش کنند؟!!

تا کی به " متالیکا " و " پینک فلوید " و " آیرون میدن " و " فیفتی سنت " گوش کنند؟!

اسطوره های قدیمیمان دیگر کاربرد " قدیمیشان " را از دست داده اند!

و اسطوره های غربی هم که نمیتواند جایگزین اسطوره های ایرانی شوند زیرا با زبان

و فرهنگ ما دور هستند و اگر هم که به عنوان اسطوره جا بیافتند، جایگزینی کاذب

کرده اند. پس چه بهتر حال که موسیقی غربی در جوانان ما نشسته است بیاییم

موزیسینهایی که باب دل جوانان مینوازند و ایرانی هم هستند را تقویت کنیم وبا

دستی پر به جنگ غرب زدگی برویم!!

گروه " Trantists " از ایران 

 

 جوانان ما ( سازندگان آینده کشور و ایرانیان آینده! ) را دیگر ابی و بنان و یا گوگوش

و شجریان ارضاءشان نمیکنند و به ناچار پناه به " متالیکا " و " پینک فلوید" و

" فیفتی سنت" میبرند!! 

چرا از خود همین بچه های ایرانی که سراپا " متالیکا " هستند استفاده نشود ؟!!!

وقتی " اوهام "ها باشند چرا دیگر به " Green day " یا " Nirvana " و غیره گوش کنند؟

که شاید کلمه ای از اشعار آنها را هم متوجه نمیشوند!! و فقط سرشان را به عنوان

لذت تکان میدهند!! در واقع خود را ارضا‌ میکنند! و چه کاذب!!

در حالی که " اوهام " اشعار حافظ را میخواند! و اگر اشکالی نداشته باشد به زبان

فارسی! یا " شیر علی " رپ میخونه ولی به فارسی.

بعضی ها ایراد میگیرند که این نوع موزیک به جز گفتن هجویات و سخنان زننده

نیست! که جوانان را گمراه کرده و با فساد میکشند!!!

حالا گیریم که اینها چرندیات میگویند و حرفهای رکیک هم میزنند!!

خوب تقریبا همان هجویاتی را میگویند که مثلا " فیفتی سنت" میخواند!!!

حالا چرا این "هجویات" !! به زبان فارسی نباشد!؟؟

و جوانان، غرب را به شرق ببرند و از آن استفاده کنند مانند بسیار چیزهای دیگری

که از آنها برده ایم و یاد گرفتیم.

نه اینکه شرق را به غرب ببریم و فرهنگمان را در آنجا به " متالیکا" ببازیم !!

شما چطور و با چه نیرویی میتوانید جوانان ما را قانع کنید که به موزیک غرب گوش

نکنند و به هم فحش ندهند!

حرفهای رکیک زدن شاید برای پدران یا پدربزرگانمان عجیب و ناخوشایند باشد

ولی اگر به جوانی خودمان نگاه کنیم میبینیم که حرفهای رکیک زیاد زدیم و چه

بسا که هنوز هم!

بیاییم تابوها را به دور بریزیم و سنت شکنی را نه افراط کنیم و نه کاملا آن را رد.

شما چه بخواهید و چه نخواهید آنها موزیک غرب را دوست دارند و حق هم دارند

چون غرب هم مانند باقی دیگر فرهنگها نکات مثبتی دارد.

خوب حالا چه خوب میشد اگر موفق می شدیم جوانانمان را بیشتر به فرهنگ

خودمان نزدیک کنیم.

میتوانیم.

دیدیم که شد!

دیدیم که چه نوآورانه گروه " O-HUM " ( اوهام ) اشعار حافظ را که در جوانان

ما تقریبا گم شده است را زنده میکند و با زبان آنها حافظ میخواند و نه به زبان

پدربزگانشان !!

زبان حال جوان امروز دیگر در دست " خان دایی" ها نیست!

" قیصر " ها حرف منطقی " خان دایی " ها را نمی پذیرند و با منطق خود دست به

انتقام میزنند! اما " داش فرمون " های مسن باز هم با فکر خان دایی مشکل

داشتند ولی توانستند خود را قانع کنند و چاقو به همراه نبرند و ناحق کشته شوند!

داش فرمون شکست خورد چون با روش قدیمی به جنگ اوباشان " مدرن " !!!!!

 رفته بود!

*****************

جوانان خشونت دارند، و خشونت را هم دوست دارند انرژی دارند و باید یک جایی آن

انرژی و خشونت را خرج کنند!!

موزیک " هارد راک " یکی از روشهای دفع خشونت و انرژی جوانان است و در کنار

" هیپ هاپ " و " رپ " ، " بلوز " و " جاز " ، دست آویزی است برای بازگو کردن

مشکلات، موانع طبیعی و غیر طبیعی که در روند رشتشان با آنها برخورد میکنند.

یا حتی از چیزهایی که دوست دارند و برایشان تازگی دارند حرف میزنند مانند عشق،

سکس و حرفهای رکیک زدن که در طول کودکی از گفتن آنها معذور بودند!

موسیقی ایرانی با تمام قدمت و عظمتش باز در پاسخگویی به این مسایلی که در

بالا عرض کردم ناتوان است.

زیرا خود را تکامل نداده و در همانی که بوده مانده ! در حالی که زمان به پیش میرود

و توقع مردم از همه چیز عوض میشود منجمله موسیقی!

با کدام سبک موسیقی ایرانی میتوان آن انرژی و خشونتی را که با " هارد راک " از

جوانان خارج میشود را از آنها خارج کرد؟

با " شور" یا " همایون"؟ !!! شاید ابی یا پری زنگنه؟

شهرام صولتی؟؟؟ فکر نمیکنم!

 

Miss Dee از هلند

به قول معروف " تازه اولشه "!!

" اوهام" و " آبجیز " و "میس دی" و " ترانتیستس" و بقیه گروه هایی که در این

فستیوال درخشیدند پیشروان یک راه پر فراز و نشیبی هستند که من شخصا افتخار

میکنم در اولین گردهمایی این هنرمندان جوان و با انرژی شرکت داشتم که در آینده

الگوهای ادامه دهندگان راهشان خواهند بود.

 

با امید موفقیت برای تمامی هنرمندان ایرانی.

The 11 از ایران

 

سیامک بهروز

+ نوشته شده در  2006/10/25ساعت 0:22 AM  توسط سیامک بهروز  |