|
آه که دلسوزی فایده ای ندارد - باید نفرت را سوزاند و به عشق فرصتی داد.
|
باز نخوابیدم من.
نیمه شب است.
نیمه شبی خسته و بی روح.
خاطراتم،
نگران روزهای به شب رسیده تنهایی است.
باز نفس سبز جوانی
پر شد از خاطره زودگذر!
می پندارمت از نبودن خاطره گمشده ها.
می جویمت از پی فراوانی یاد.
صبح،
با فانوسی به دست
باز در دشت خیال،
در دامنه قرمز یاد،
با حسرت بی فرجام شکست،
میگردم به دنبال زلال آبی آن چشمه.
چشمه خاطره ها
با آبیِ زننده خوشبختی!
آبی سبز شده
از وفور آمال.
باز نخوابیدم
در سوگ سحر
که دوباره در شام
خواهدش مرد و من دلداده
باز نخواهم خوابید تا به روزی که سحر
خوش خبر باشد از آن شب
که خواهد آمد.
سیامک بهروز ۲۰۰۶

نقاشی: استاد آیدین آغداشلو
مرا به من بازگردان.
من گمشده ای بیش نیستم در این سکون پرهیاهو.
مرا به من بازگردان
تا توان آرزو
در وجودم زنده گردد.
من گم شده ام در وسعتی پر از لغزشهای ذهنی
پر از حجمهای توخالی پرنما.
مرا به من بازگردان
تا تو را دوباره دریابم.
سیامک بهروز ۲۰۰۶

نقاشی از : مهدی راوندی
از دیروز که می آمدم با لحظه های کنونی برخوردهای مختلفی داشتم.
از جمله برخوردهای سیاسی و دوستانه را میتوانم از برخوردهای قابل
توجه بشمارم.
حتی برخورد نزدیک از نوع اول هم داشتم!
وقتی دیروز بود با لحظه هایی که امروز از آنها خبر نداشت برخورد نداشتم.
وقتی دیروز بود امروز را نمیدیدم.
اما الان فردای دیروز است و الان میبینم فردای دیروز را.
دیدن فردا مشکل نیست.
اگر یک لحظه صبر کنید فردا را خواهی دید!
ولی اگر بیست و چهار ساعت صبر کنید فردای قراردادی را پیش رو دارید!
هر لحظه که میگذرد فردای لحظه پیش است!!
لحظه ها دیروز یکدیگرند و فردای یکدیگر را میسازند.
لحظه ها یکدیگر را میسازند و به بی انتهایی میرسند!
ولی لحظه های من و تو به ابدیت نخواهد رسید. چون ما صاحب این لحظ ها
نیستیم. بلکه آنها را به قرض گرفته ایم.
و سرانجام آخرین لحظه ای فرا خواهد رسید که حق استفاده از آن را داریم!
لحظه ی بعد از این لحظه به زندگی پر تلاطم، پر دردسر و پر از شادی
و خاطرات روح انگیزمان پایان خواهد داد!
زیرا دیگر آن لحظه به ما تعلق ندارد.
اما خودش نخواهد مرد.
سوی فردا حرکت خواهد کرد.
متعلق به کسان دیگری است.
از ما گرفته شد.
اما لحظه همچنان به سفرش سوی آینده ادامه خواهد داد و ما را در گذشته
جای خواهد گذاشت!
سیامک بهروز ۲۰۰۴

نقاشی: ابولفضل توصلی
خانواده هایی همراه با کودکان، مادرانی با فرزندان خویش،کودکانی که
در اروپا متولد شده اند و.............................................................
در اروپا پناه جو هستند و بسیاری از آنها حکم برگشت به کشور مادری
را دریافت میکنند که کثیری از آنان به علتهای گوناگون قادر یا راضی به
بازگشت نیستند.
قوانین ضد انسانی پناهندگی در هلند باعث آن شده که تعداد کثیری
از کودکان در این سنین پایین مجبور به گذراندن ماه ها و حتی سالهای
نوپای خویش در زندان هستند و همه به این امر واقف هستیم که زندان
محلی برای کودکان نیست! همین موضوع باعث شده است که اخیرا
مخالفتهای شدیدی از طرف احزاب مختلف هلندی بر ضد این قوانین
غیر انسانی انجام بگیرد.
مثال:
Hui هشت سال پیش از مادر پناهجوی خود در یکی از کمپهای پناهندگی
هلند به دنیا آمد. پس از هشت سال دولت هلند تقاضای پناهندگی مادر
را رد میکند!! مادر Hui به علت نداشتن کاغذهای لازم و گیر کردن در سیستم
بورکراسی هلند نتوانست به چین برگردد.
و مادر را به این جرم به زندان انداختند!!!!!
Hui هشت ساله از مدرسه بیرون کشیده و به زندان منتقل شد!!
مانند بسیاری دیگر از هم سن و سالهایش!!

Hui و مادر
نمایشی به قلم مرگ و ناحقی :
۱.........
کودک، کودک.
مادر، با دلی پر از آمال خوشبختی.
کودک،بی آزار.
مادر، در بند و دست تنگی.
کودک، به مادر محتاج.
مادر، عاشق اوست.
مادر همه جا غریب است.
به شوق آینده کودک ترک دیار کرد.
به سرزمینی که در آرزوهایش
بهشت برین بود !
سرزمینی خالی.
دیاری که کودک آینده دارد،
مادر با خود می اندیشید.
............{ زمان میگذرد }..........
۲..............
مادر به جرم انسان بودن،
به جرم نجات کودک،
به جرم ناکرده،
در بند افتاد.
مادر، سرزمین جدید را باید ترک گوید
و به دیار خویش باز گردد!
به دیاری که هیچ چیز برای خود و کودک باقی نگذاشته!
به دیار گرسنگی و خفقان.
به دیاری که از آن گریخته و بازگشت برایش حکم مرگ را دارد.
کودک، خواهد مرد؟!
مادر، نگران میشود و قصد بازگشت ندارد.
مادر، کودک را می پرستد.
کودک، بازی گوش.
قاضی " عدالت! "، حکم را صادر کرد.
مادر، نپذیرفت و همکاری نکرد.
پلیس، مادر را به زندان انداخت!
کودک، راهی برایش نیست
به جز به بستر گرم و لطیف و امن مادرانه پناه بردن.
۳.........
کودک به زندان افتاد!
سیامک بهروز ۲۰۰۶
