تبليغاتX
" فرصتی دیگر برای عشق "
آه که دلسوزی فایده ای ندارد - باید نفرت را سوزاند و به عشق فرصتی داد.
 

 

یک پنجره میخواهم به سوی شادی و عشق.
پنجره ای که همیشه باز باشد
و هوای مملو از شادی ،
همیشه طوفانی!

و عشق
با جسارتی کوبنده
در فضای اتاق بپیچد.

پنجره ای به سوی خوشبختی.

 

سیامک بهروز ۲۰۰۶

+ نوشته شده در  2006/9/21ساعت 11:16 PM  توسط سیامک بهروز  | 

در کمپهای پناهندگی اروپا، مردمانی صبور ، ناامید، جسور، پر امید،مردمانی مانند

من و تو در انتظار تکه ای کاغذ روزها و ماه ها و سالهای خود را بیهوده میگذرانند

که شاید آن تکه کاغذ که روی آن نوشته شده:

" شما حق زندگی دارید" را به دست آورند! 

یارانی جدا از عشق خویش، پدرانی که برای دیدن همسر و فرزندان خود ثانیه ها

را میجوند، فرزندانی که به امید زندگی بهتر،خانواده را ترک گفتند و غم دوری آنها

ارزش آن کاغذ را میکاهد،..............

مجسمه: مریم اسکندری

 

 

صبحی زود.

منطقه ای سبز و دل نواز در هلند، کمپی تازه ساز با ساکنینی در حال انتظار.

 

 

" نسیم خنک صبحگاهی صورتم را نوازش میداد و دانه های ریز باران که بیشتر

شبیه شبنم بودند تا باران، صورتم را نمناک میکردند.

پوست خنک و لطیف صبح را با ششهایم نوازش کردم.

به درختان بلند و کوتاه با نگاه تحسین آمیزم سلام دادم و درختان پاسخ سلام

مرا با یک خودنمایی بی نظیر در صحنه این صبح زیبا به من دادند.

مقدار کمی مه از دوردست پیدا بود، وقتی میان جاده می ایستادی و به دورادور

جاده که در دل جنگل گم میشد نگاه میکردی.

مه مانند حریری که پیکر عریان زنی زیبا را پوشانده باشد، قسمتی از درختان دور

را با تن نازی به نمایش میگذاشت.

طبیعت خود را به نمایش گذارده بود.

خودنمایی میکرد!

غرق نمایش بودم. غرق این همه زیبایی و این ترکیب هماهنگ اجزای طبیعت بودم.

ناگهان تو را حس کردم!

تو را در این ترکیب موزون شبنم و باد و مه و درخت و جاده یافتم.

تو را در کنارم دیدم که به آسمان پر از ابر سلام کردیم و با درختان شاداب بازی.

با مه از روزگار زودگذر گفتیم و با باد از آرزوهای بر باد رفته یاد کردیم.

ولی ناگهان صدای رفیقی هم اطاق، مرا به خود آورد که تو جدا از این ترکیب صبحگاهی

بودی و من در انتظار دیدن دوباره ات باید چشم انتظار کاغذی باشم که روی ذکر شده

که میتوانم روزی با تو هرقدر که بخواهیم به درختان سلام کنیم و هر چه میخواهیم

با باد بگوییم و هرچه از دست داده ایم را به مه بسپاریم!

 

تقدیم به تمامی پناهجویان جهان

سیامک بهروز ۲۰۰۴

مجسمه:مریم اسکندری

+ نوشته شده در  2006/9/16ساعت 4:10 PM  توسط سیامک بهروز  | 

 

۱۱ سپتامبر فرا رسید. فاجعه ای که تمام دنیا را تکان داد و آنچنان تکانی داد

که ارتعاشاتش هنوز هر روز در خیابانهای بغداد و حومه قابل لمس است!

واقعا آبروریزی بدی برای آمریکای ابرقدرت بود. آمریکایی که با این قدرت نظامی

قوی و با اینهمه نفوذ اقتصادی و سیاسی در جهان چنین ضربه بزرگی بخورد؟!

آن هم از یک مشت ریشوی عربِ کله سیاه که دست پرورده خودش بودند!!

به راستی اگر اینها ساخته و پرداخته خود آمریکاییها بودند پس برای به انجام

رساندن این کار باید از سوی خود آمریکاییها در آن روز ( ۱۱ سپتامبر ) به

تروریستها کمک شده باشد.

طبق یکی از خبرگزاریهای معتبر آمریکایی - بنگلادشی ، پنتاگون با کمک سیا

" سوپرمن " را خریده بود و به او وعده های آنچنانی داده بودند به آن شرط

که سوپر من در روز ۱۱ سپتامبر گشت روزانه خود را بر فراز آسمان نیویورک به

تعویق بیاندازد تا هواپیماهای مثلا ربوده شده بتوانند با خیال راحت کار خود را

انجام دهند! و به ساختمانی اصابت کنند که از داخل هم برای ریزش آن رویش

کار شده بود!

اگر مطلع باشید آقای سوپرمن هر روز برای حفاظت حریم هوایی ایالات متحده

یک چرخی در این آسمان میزند و گزارش آن را مستقیما به پنتاگون ارسال میکند.

حالا چندی از خبرنگاران و فکوران آمریکایی و سودانی این سوال برایشان پیش

آمده که چطور شده است که سوپرمن در روز ۱۱ سپتامبر در آسمان نیویورک دیده

نشده است؟!

برخی روشنفکران عقیده دارند که سوپرمن سرما خورده بود و به خاطر ریزش بی رویه

آب بینی سرش را کج کرده و یک راست به داخل رختخواب شیرجه زده است !

اما گروهی از روشندلان بر  این عقیده هستند که سوپرمن با پنتاگون برای به اجرا

گذاشتن این واقعه دست به یکی کرده است و ریزش آب بینی بهانه ای بیش نیست.

و آمریکا برای حمله به عراق ورشکسته بدون ارتش پر نفت و افغانستان فکستنی و 

به دست گرفتن تولید و فروش هرویین و تریاک به بهانه ای احتیاج دارد که تاتر خونین

۱۱ سپتامبر بهترین بهانه بود و سوپرمن به وسیله همکاری با این مرد رندها، نام

خود را خراب کرد که هیچ بلکه مرتکب خیانتی به بشریت و حقوق آنها شده است.

******

به گفته خود سوپرمن هنگام بازگشت از گشت آریزونا برای رفع تشنگی در پمپ بنزینی

برای خرید نوشابه توقف میکند که آنجا به " رامبو " برخورد میکند. در واقع در حال

فرود آمدن به او برخورد کرده بود که اگر کس دیگری به جای رامبو بود ماچ را داده بود

و قبضو گرفته بود!!

به گفته خود سوپرمن برخورد شدیدی بود!

به هر حال رامبو صدمه زیادی نمیبیند که بنا به اظهار سوپرمن در آن روز پس از

آن برخورد ،رامبو گرد سفیدی را داخل دماغش گنجاند تا درد عضلانی که ناشی از

برخورد آن دو با هم بر تن او نشسته بود را رفع کند!

سوپرمن با خبرنگاران ادامه میدهد که:

"...من کنجکاو آن گرد سفید شدم و چون سرما هم خورده بودم ، درد عضلانی

بدی داشتم مخصوصا عضلات نشیمنگاه که هنگام فرود و پرواز از آن بسیار استفاده

شایانی میکنم. از رامبو خواستم که مقداری از آن گرد را هم به من بدهد که داخل

دماغم کنم و درد عضلاتم رفع شود. "

سوپرمن ادامه میدهد که :

" ...رامبو پس از مِن و مِن کردن به من میفهماند که خودش آن گرد را گرمی ۵۰ دلار

خریده است و حاضر است که به من بفروشد. خلاصه سرتان را درد نیارم که تا فردا

یعنی صبح ۱۲ سپتامبر ما مشغول پر کردن سوراخهای دماغمان بودیم!"

که سوپرمن مقصر اصلی را رامبو میداند و اظهار بی خبری از گردهایی که مصرف

کردند میکند!

کارشناسان اینجا به رامبو شک میکنند که سوپرمن را به این هوا معطل کرده و او را

از گردش در آسمان نیویورک بازمیدارد! یا به زبان خودمانی سرکارش میگذارد!!

از طرفی " بتمن و رابین " مزخرفات سوپرمن را کاملا رد کرده اند و اظهار داشته اند

که روز ۱۱ سپتامبر او را با همسر " راجر ربیت " دیده اند که مشغول تخته نرد بودند!

با همه این وضعیت و داستانهای متفاوت " دون کورلیونه " تعجب خود را از برخود

آن هواپیمای مسافربری با ساختمان تا دندان مسلح و خفاظت شده پنتاگون،

ابراز میدارد و میگوید که چطور ممکن است که مرکز اطلاعات و امنیت آمریکا و ارتش

به آن عظمت ، که اگر مگس بخت برگشته ای که راه خود را برای برگشت به خانه گم

کرده و اتفاقی به داخل حریم هوایی پنتاگون وارد شده باشد را با جدیدترین راکتها

به زندگیش پایان میبخشند!! حالا چطور شده است که هواپیمایی به آن بزرگی به

راحتی وارد حریم ممنوعه هوایی پنتاگون شده است و خود را در آغوش باز پنتاگون

رها میسازد؟؟!! بدون اینکه مورد اصابت ضدهواییهای فوق اوتومات قرار بگیرد.

طبق جدیدترین تحقیق روشندلان جان بر کف  که در قسمت آسیب دیده

ساختمان پنتاگون مشاهده شده بودند هیچ اثری از تکه های هواپیمای ربوده شده

یا هر هواپیمای دیگری را یافت نکرده اند!!!

و حدس زده اند که آن قسمت را با راکت مورد اصابت قرار داده اند و هواپیمایی در

کار نبوده!!!

خوب اینجا " دون کورلیونه " شاخ در میاورد و راهی بیمارستان میشود!!!

خلاصه قاراشمیشی جالب برپا شده و هرکی دیگری را متهم میسازد.

جدیدا هم بوش به داشتن زندانهای مخفی در خارج از آمریکا اعتراف کرد

که ما این زندانها را مخصوص تروریستها و برای حفاظت امنیت دنیا ساخته ایم

که مبادا خدایی ناکرده این تروریستهای بی همه چیز بمبی را در گوشه ای از

این دنیای زیبای ما نترکانند.

البته ریاست محترم جمهوری بمبهایی که روزانه در عراق منفجر میشود یا

بمبارانهای بیمارستانها و آمبولانسها و مردم در حال فرار را به وسیله بمب افکنهای

 اسراییلی را زیر سیبیلی رد کرده و قاطعانه قول داده تمام تروریستها را با

جدیدترین و مدرنترین روشها شکنجه داده و دنیا را از بمب و بمب افکن رها

خواهد ساخت!!

" بوش " که از همان اول میگفت تروریسها و چاه های نقتی و قراردادهای هنگفت

برای بازسازی کشور ویران شده در عراق هستند و طالبان و ۸۰٪ از هرویین اروپا

هم در افغانستان!

چندی پیش بحث بسیار جالبی میان " جیمزباند " و " رامبو " پیش آمد که در مستی

از دهان آقای " باند " پرید که تولید خشخاش بعد از طالبان ۵۰٪ افزایش یافته است!

باز خدا پدر " بوش " را بیامرزد  که اقلا هرویین در اروپا ارزان شد ! و تریاک کافی برای

مصرف کنندگان ایرانی فراهم است!

هی بگویید بوش آدم بدی است!

از صحبت اصلی دور شدیم.

حرف بر سر این بود که " سوپرمن " روز ۱۱ سپتامبر کجا بوده و چرا گشت روزانه خود

در آسمان نیویورک را به اجرا نگذاشت؟ 

جواب این سوال هم مانند راز ترور " کندی " فعلا رو نخواهد شد و اگر هم رو شود

سوپرمن بیچاره را متهم معرفی میکنند و قضیه را ماست مالی!

مانند ماست مالیهای زیادی که از آنها دیده ایم.

خلاصه خدا به حال سوپرمن و مردم فلک زده دنیا رحم کند.

سیامک بهروز ۲۰۰۶

نقاشی از استاد آغداشلو

 

فاجعه ۱۱ سپتامبر را با غمی بزرگ یاد میکنم و آرزوی مقاومت برای بازماندگان

قربانیان این فاجعه را دارم.    

    

+ نوشته شده در  2006/9/12ساعت 2:47 AM  توسط سیامک بهروز  | 

 

از بازار بی وقفه برمیگشتم. ناگهان از فرط خوشحالی به زنجیرهایی که

سالیان سال برای پاره کردنشان حتی به روباهان نان قرض دادیم، فکر

کردم و نتیجه گرفتم که چطور با نوازشهای دردناک میشود بنای خوشبختی

را ریخت!

 

بی تجربگان پیری که حتی یادشان نیست کی و چگونه کودک بوده اند،

چگونه میتوانند از سربالاییهای مرگ و زندگی به طریقی بالا روند تا به بی-

انتهایی آن پی برند و بدانند که آخری ندارد این پایان!

شروعی ندارد این تقصیر!

مقصر همگانیم و ناپیدا.

همه گناه کارند.

ندیدم موجودی که از فرط بی تجربگی به دوستی با عقابان و به همنشینی

با نرم افزارهای نوین نائل شود!

نبوییده ام بوی تعفن گلهای یاس و گلهای سرخِ بنفشی که در ته باغ مادربزرگ

با قناریها و لطافت به مشاعره بنشینند!

 

قناریها .....!

آه قناریها...................!

چرا مادربزرگ پرواز آنها را فروخته بود؟

چرا قفس به پرواز قناریها حسودی میکرد؟

مادربزرگ پرواز قناریها را به قفس فروخت و خود را به فنا.

پایان پرواز را قفس صاحب است و فنای مادربزرگ را خاطراتش!

 

سیامک بهروز ۲۰۰۴

مهدی راوندی

+ نوشته شده در  2006/9/4ساعت 7:8 PM  توسط سیامک بهروز  | 

 

شاید مسخره به نظر آید

اما دیگر قادر به تحمل این دردها را نیستم.

 

عزیزم

فردا ترکت خواهم کرد برای همیشه.

 

فقط تویی که میدانی من چقدر سعی کردم.

یادت هست؟

کار کردم.

التماس کردم.

قرض کردم

و حتی دزدی کردم.

 

آه عزیزم

زیرا مرا ضعیف میخوانند.

من سکون و سکوت و نعیفم

مانند بعداز ظهرهای جمعه.

 

آه چرا همه مرا نادید میگیرند؟

من سهم خود را پرداختم

و سعی خود را کردم.

پس کجاست ثمره سهم من؟

کجاست میوه ای که بایدش چید از بر این همه سعی؟

 

همه میخواهند طوری باشم که آنها میخواهند!

طوری فکر کنم که آنها میکنند!

و به روشی زندگی کنم که آنها برایم دیکته میکنند!

 

اما من خودم هستم و خودم خواهم ماند.

و با تظاهر آشنایی ندارم.

زیرا مرا ضعیف میدانند.

 

من سکون و سکوت و نعیفم

مانند بعداز ظهرهای جمعه.

 

من میتوانم اوج بگیرم.

بالاتر از عقابان.

تا ببینم کجا حق با من بوده

و چه وقت درست بوده ام.

 

میخواهم آزاد باشم.

فقط خودم باشم.

خود خودم باشم.

 

عزیزم

فردا ترکم خواهم کرد

تا خود را باز یابم.

 

سیامک بهروز ۲۰۰۴

استاد آغداشلو

+ نوشته شده در  2006/8/31ساعت 10:34 PM  توسط سیامک بهروز  | 

 

از کمال بی تفاوتی به حال اغماء افتاد و از بس که فرود آمد فرق میان

پرواز و سکون را داشت فراموش میکرد. خیلی دلش میخواست پرواز

کند

بزرگ شود.

مهم شود و همه او را بزرگ بخوانند.

اما آنقدر بی تفاوت شده بود که دیگر فرقی نداشت به چه صورت از

جریان زندگی خارج شود!

البته این را هم به خودش دروغ میگفت.زیرا گاهی و تقریبا همیشه

به حال اغماء افتادن از بی تفاوتی را به هیچ وجه نمی پسندید.

ولی آنچنان در چنگ زنجیرهای دوباره به هم جوش داده شده اسیر

بود که چاره ای به جز بی تفاوتی و اغماء نداشت!

مانند معتادی بود که راهی به جز فنا در پیش رو نمیبیند، گرچه کوره-

راه هایی هستند که با دیدن تفاوتها نمایان میشوند.

خودش را وابسته بی تفاوتی میدید گرچه فرقها را تماشا میکرد.

از همین رو به خاطر نداشتن قدرت به اجرا گذاشتن تجزیه، تن به

بی تفاوتی داد و تا آخر عمر مانند زنبوری بی عسل

در کندویی پر از عسل

در آرزوی عسل

صبح ها را شب و شبها را به سختی صبح کرد!

اما هنوز در اعماق وجودش آن آرزوی تفاوت و پرواز را به خوبی

نگاه داری کرده بود که شاید

شاید

شاید

بال پرواز را بیابد.

 

سیامک بهروز ۲۰۰۶

+ نوشته شده در  2006/8/24ساعت 0:33 AM  توسط سیامک بهروز  |