|
آه که دلسوزی فایده ای ندارد - باید نفرت را سوزاند و به عشق فرصتی داد.
|
دل گرفته:
زمان تنبل و بی روح!
کوه افراشته:
ولی خرد شده غرور و طبعش!
دل شکسته:
اشک در جام و فغان،
سلسله بی پایان!
شادی دل:
زندگی زیبا و فردا را ببینی چون بهار!
لمس گرم تن عشق:
اوج پرواز نهایی به هدف!
سیامک بهروز ۲۰۰۳

در غربت خلوت خویش،
در فرار از خود،
در کشتن لحظه های مرگبار،
در نابود کردن جوهر بودن،
و در آشتی با عشق،
همیشه خاطر تو امنیتی محجوب را برایم به همراه داشته اشت.
امنیتی پر از آرامش و هیجان،
و امنیتی خالی از جنجال و دلهرگی.
در آشتی با عشق
خاطر تو پر بود از امید و آرزو
پر بود از تمنای دوباره خواسته شدن.
لبریز بود از طعم تلخ و گس خوشایند عشق.
آشتی با عشق مدیون تو است.
سیامک بهروز ۲۰۰۶

از تراوش امید و آرزو به تنگ آمده بودم که وقایع دلخراش مردم کُشی ها
اشکم را در آورد.
اشکهایی که به خاطر این ظلم و نامردمی ها بر زمین ریخته شده است را
اندازه گیری کردم و نتیجه گرفتم که این کره خاکی تا به حال باید به کره گِلی
تبدیل شده باشد!
و در این گِل آباد چه گُلهایی به گِل نشستند!
ولی چه زیبا و فریبا این کره گِلی را خاکی نمایش میدهند و اشکها را پشت
بهانه های مردم فریب پنهان میکنند.
کره ما دیگر خاکی نیست.
گِلی و باتلاقی است.
لجن آن را فرا گرفته است.
سیامک بهروز ۲۰۰۶

به ما فرصتی داده نشد تا شاید این لجن زار را دوباره آباد کنیم.


در بهار قدم میزدم که ناگهان صدای پای زنجیری به گوشم خورد!
برگشتم و زنجیر را برانداز کردم.
زنجیر ، زنجیر نبود.
بلکه پا بود که در زنجیر بود!



خواستیم یکدیگر را بسراییم
و سراییدیم.
خواستیم فرداهایمان را به یکدیگر بخشیم .
تا دیگر بهانه ای برای نگذشتن از رود خشمگین تنهایی نداشته باشیم.
که نتوانستیم .
زیرا که مالک فرداهایمان نبودیم!
فرداهایمان در خشم رودخانه دوران غرق شد
و بهانه های جدایی مانند قارچ از سرودهامان رویید.
سیامک بهروز ۲۰۰۶
