تبليغاتX
" فرصتی دیگر برای عشق "
آه که دلسوزی فایده ای ندارد - باید نفرت را سوزاند و به عشق فرصتی داد.
 

بهار آمد، گل و نسرین نیاورد

نسیمی بوی فروردین نیاورد

 

پرستو آمد و از گل خبر نیست

چرا گل با پرستو همسفر نیست

 

چه افتاد این گلستان را چه افتاد؟

که آیین بهاران رفته از یاد؟

 

چرا مینالد ابر برق در چشم؟

چه میگرید چنین زار از سر خشم؟

 

چرا خون میچکد از شاخه گل؟

چه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟

 

چه درد است این؟ چه درد است این؟ چه درد است؟

که در گلزار ما این فتنه کرده است؟

 

چرا در هر نسیمی بوی خون است؟

چرا زلف بنفشه سرنگون است؟

 

چرا سر برده نرگس در گریبان؟

چرا بنشسته قمری چون غریبان؟

 

چرا پروانگان را پر شکسته است؟

چرا هر گوشه گردِ غم نشسته است؟

 

چرا مطرب نمیخواند سرودی؟

چرا ساقی نمیگوید درودی؟

 

چه آفت راه این هامون گرفته است؟

چه دشت است این که خاکش خون گرفته است؟

 

چرا خورشید فروردین فروخفت؟

بهار آمد گل نوروز نشکفت!

 

مگر خورشید و گل را کس چه گفته است؟

که این لب بسته و آن رخ نهفته است!

 

مگر دارد بهار نورسیده،

دل و جانی چو ما در خون کشیده؟

 

مگر گلِ عروس شوی مرده است،

که روی از سوگ و غم در پرده برده است؟

 

مگر خورشید را پاس زمین است

که از خون شهیدان شرمگین است...؟

 

بهارا تلخ منشین، خیز و پیش آی

گره وا کن ز ابرو ، چهره بگشای

 

بهارا خیز و زان ابر سبک رو

بزن آبی به روی سبزه نو

 

سر و رویی به سرو و یاسمن بخش

نوایی نو به مرغان چمن بخش

 

برآر از آستین دست گل افشان

گلی بر دامن این سبزه بنشان...

 

هوشنگ ابتهاج ( سایه )

دزاشیب فروردین ۱۳۳۳

+ نوشته شده در  2009/3/22ساعت 11:9 AM  توسط سیامک بهروز  | 

 

 

+ نوشته شده در  2009/2/27ساعت 2:33 AM  توسط سیامک بهروز  | 

 

 

 

چه گذشت امروز در غزه؟

چه کشید دیروز مادر

از دیدن فرزند به خون غلتیده؟

در کدامین منزل ویران و خونین

نعره سرد پدر

گوش سربازان دژخیم را بلرزانید؟!

                                    *********

قتل انسانهای بی تقصیر

کشتن زنها و کودکهای بی آزار!

 که اسمش را به جعل و دوز و کج راهی

دموکراسی گذارندش به گمراهی!!

 

مرگ بر مردم فریبی مرگ بر آدم کشی

زنده باد آزادی و حق و حقوق مردمی.

 

سیامک.ب

 

+ نوشته شده در  2009/1/7ساعت 3:11 AM  توسط سیامک بهروز  | 

 

 

درشروع هر کاری،

در ابتدای هر اشکی

و در آغاز هر لبخندی،

در پایان هر فکری،

تو را میخوانم

آرزوی دیرینم!

 

سیامک بهروز ۲۰۰۸

+ نوشته شده در  2008/11/16ساعت 11:29 PM  توسط سیامک بهروز  | 

 

از تراوش حس بودنت شاکر،

و از داشتنت ای دوست،

حس بودنم مسرور!

در شادی و غم با منی

وجودم را مکرر میکنی ای دوست،

وجودم از داشنتنت مغرور!

 

سیامک بهروز ۲۰۰۸

+ نوشته شده در  2008/7/29ساعت 2:41 AM  توسط سیامک بهروز  |